بررسى تسامح در ادلّه سنن

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


شیخ حرّ عاملى در جلد نخست وسائل الشیعه1 بابى را براى ( اخبار من بلغ ) با عنوان ( استجاب الاتیان بکل عمل مشروع روى له ثواب منهم ) آورده که آن را مى توان زمینه ساز انبوه سازى مستحبات نامید;زیرا ترجمه عنوان باب چنین است: ( استحباب به جاى آوردن هر عمل مشروعى که ثوابى از ائمه اطهار(ع), براى آن روایت شده باشد). کم کم دامنه این عنوان در گفتار و فتاوا از دو جهت گسترش یافت:
از یک سو عملى که نامشروع بودنش با دلیل محکم ثابت نشود,با اصل برائت و نظیر آن مشروع شمرده شد و از سوى دیگر بر روایاتى که سند بسیار ضعیف و مخدوش هم داشتند,عنوان(روایت) اطلاق گردید و حتى برخى دیگر,فتواى فقیه را نیز از مصداق هاى (روایت) دانستند.در نتیجه حوزه مستحبات به شدت گسترش یافت. وجود ثواب هاى چند هزارى وعده داده شده در برخى از این روایات بازار مستحبات را حتى از واجبات تصریح شده در قرآن و اخبار متواتر داغ تر ساخت به گونه اى که اکنون هر روز با ذکر و ورد و دعاهاى جدید مواجهیم و کتاب هایى انتشار مى یابد که ادعا مى شود ذکرها و دعاهاى آن مجرب است. به عقیده ما یکى از عوامل (تسامح در ادله سنن) است که باید مورد بررسى و نقد قرار گیرد.

بررسى تعداد روایات
حال مناسب است نخست روایات(من بلغ) را بررسى کنیم تا معلوم شود که تعداد دقیق آنها بعد از حذف روایات تکرارى چند تا است. دراین صورت دانسته خواهد شد این که مرحوم شیخ انصارى گفته است2 اخبار وارد شده در این باب(زیاد) است: (الاخبار الواردة فى هذالباب کثیرة), آیا سخن او صحیح است یا خیر؟ سپس دلالت آنها بررسى شود.
1. در کتاب ثواب الاعمال مرحوم صدوق على بن حَکَم از هشام و او از صفوان و او از حضرت صادق(ع) نقل کرده است که فرمود:
من بلغه شىء من الثواب على شىء من الخیر فعمل به(فعمله) کان له اجر ذلک و ان کان رسول الله لم یقله(نسخه بدل: و ان لم یکن على ما بلغه);3
هرگاه به کسى در مورد ثواب کار خوبى(خبرى) برسد, پس او به آن عمل کند, اجر آن براى اوست; اگر چه رسول الله آن را نگفته باشد(نسخه بدل: و اگر چه آن گونه که به او رسیده, نباشد).
2.در محاسن برقى, على بن حکم از هشام بن سالم و او از حضرت صادق(ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
من بلغه عن النبى(ص) شىء من الثواب فعمله کان اجر ذلک له و ان کان رسول اللّه(ص) لم یقله.4
3.مرحوم کلینى در کافى, از هشام بن سالم از حضرت صادق روایت مى کند فرمود:
من سمع شیئاً من الثواب على شىء فصنعه کان له و ان لم یکن على ما بلغه;5
هر کسى بشنود که چیزى ثواب دارد و آن گا ه آن را انجام دهد, پس براى اوست; اگر چه آن گونه که به او رسیده, نباشد.
4.احمد بن فهد در عدّة الداعى ا ز مرحوم صدوق واو از مرحوم کلینى و وى با طرق خودش از ائمه(ع) روایت کرده است:
من بلغه شىء من الخیر فعمل به کان له من الثواب ما بلغه و ان لم یکن الامر کما نقل الیه.6
5.على بن موسى بن جعفر بن طاووس فى کتاب الاقبال عن الصادق(ع):
من بلغه شىء من الخیر فعمل به کان له ذلک و ان لم یکن الامر کما بلغه.7
این پنج روایت مطمئناً یک روایت بیشتر نیست که هشام بن سالم از حضرت صادق(ع) نقل کرده است, و این که در کتاب ثواب الاعمال, هشام از صفوان یا هشام بن صفوان یا هاشم بن صفوان آمده, همه غلط است; زیرا در هیچ جا هشام از صفوان روایت نکرده و دو فرد دیگر(هاشم بن صفوان و هشام بن صفوان) وجود خارجى ندارند و حتماً نسخه ها غلط است و در کتب رجالى اسمى از آنها نیست. پس صحیح, همان هشام بن سالم ازحضرت صادق(ع) است که صدوق حدیث را در ثواب الاعمال,8کلینى در کافى,9 برقى در محاسن, ابن فهد در عدة الداعى10 و ابن طاووس در الاقبال آن را نقل کرده اند.
در ثواب الاعمال و به دنبال آن وسائل الشیعه آمده است:(هشام عن صفوان عن ابى عبداللّه), که مسلّماً غلط است; زیرا(صفوان) از اصحاب امام صادق نیست و نیز هشام هیچ گاه از صفوان روایت نکرده است; بلکه صفوان است که از هشام روایت مى کند, ولى متأسفانه رجالیون و از جمله مرحوم آیت الله خویى, این نکته و این خطاى در سند را متذکر نشده اند.
پس مراد از هشام, همان هشام بن سالم است و لفظ صفوان, کلمه زایدى است. بنایراین سه حدیث از پنج حدیث از نظر راوى,مروى عنه و مضمون یکى است و اختلاف نسخه ها ناشى از آن است که نقل به مضمون در بین اصحاب رایج بوده و همین مضمون مرسلاً در اقبال از امام صادق(ع),و بدون استناد به امام خاص, در عدّة الداعى از صدوق و کلینى نقل شده است.
اگر چه ما غیر از تشابه متنى هیچ دلیل دیگرى نداریم که نشان دهد راوى این خبرهاى مرسل; حتماً هشام بن سالم بوده است, ولى اگر دیگران بر این که راوى شخص دیگرى بوده, اصرار دارند, در جوابشان مى توان گفت که روایت هاى مرسل هیچ گونه حجیّتى ندارند و کثرت آنها در کتاب هاى متأخر سودى ندارد.
بنابراین سه روایت مسند و دو روایت مرسل, همه, یک روایت اند که راویان مختلف, با الفاظ مشابه آنها را نقل کرده اند:
اشکال دیگرى به این خبر واحد وارد است که به زودى به آن خواهیم پرداخت.
6.…احمد بن نضر از محمد بن مروان نقل کرده که حضرت صادق(ع) فرمود:
من بلغه عن النبى(ص)شىء من الثواب فعمل ذلک طلب قوله النبى کان له ذلک الثواب و ان کان النبى(ص) لم یقله.11
7.…محمد بن سنان از عمران زعفرانى و او از محمد بن مروان نقل کرده که: قال سمعت ابا جعفر(ع) یقول: 
من بلغه ثواب من الله على عمل فعمل ذلک العمل التماس ذلک الثواب اوتیه و اسالم یکن الحدیث کما بلغه;12
به کسى که(خبر) ثوابى از سوى خداوند بر عملى به او برسد و او آن عمل را براى رسیدن به آن ثواب انجام دهد, ثواب به او داده مى شود; اگر چه حدیث آن گونه که به او رسیده, نباشد.
بررسى: این دو خبر احتمالا یکى هستند; زیرا که راوى محمد بن مروان است که یک بار از امام باقر بار دیگر از امام صادق روایت کرده است و محتمل است, دو خبر باشند; زیرا محمد بن مروان بین چند نفر مشترک است که در کتاب هاى رجالى همه مجهول هستند,مرحوم خویى در معجم رجال پانزده فرد با این نام و القاب مختلف را یاد کرده,13ولى توثیق و تمجیدى براى هیچ کدام نیافته است. فقط از بین اینها محمد بن مروان ذهلى داراى کتابى بوده است14 که مرحوم خویى او را توثیق کرده,ولى طرق مرحوم شیخ به او را ضعیف شمرده است. از سوى دیگر کتاب او را ابن سماعه که متوفاى263 بوده, روایت کرده; در حالى که خود این فرد متوفاى161 است و بنابراین ابن سماعه نمى توانسته کتاب او را مستقیماً از خودش فرا بگیرد و این نقص بزرگى است که به زودى توضیحش خواهد آمد.
اما روایت کننده از محمد بن مروان, در حدیث اول احمد بن نِضر, و در حدیث دوم, عمران زعفرانى است. احمد بن نضر اگر احمد بن نضر خزاز باشد, همان گونه که مرحوم خویى فرموده15, موثق است, ولى در غیر این صورت مجهول است; ولى عمران زعفرانى در هر حال مجهول است.16
به هر حال, با فرض قبول این که احمد بن نضر, ملقب به خزاز و محمد بن مروان ملقب به هذلى باشد, حدیث اول که مرحوم حرّ عاملى از محاسن نقل کرده, داراى سند مورد قبول مى شود, ولى به هر حال حدیث دوم که از اصول کافى نقل شده, سند صحیح ندارد; زیرا عمران زعفرانى مجهول است و راوى از او یعنى محمد بن سنان نیزداراى اشکالات متعددى است; اگر چه راقم سطور با توضیحات و قرائنى, تا حدودى او را تقویت کرده است.17
پس حدیث منقول در کافى که کتابى با اعتبار بسیار بالا است, سند صحیحى ندارد و حدیث منقول درکتاب محاسن که اعتبارش چندان بالا نیست, با دو فرض غیرثابت, سند صحیحى دارد و به هر حال قبول این حدیث را با مشکل مواجه مى سازد.

ارزشیابى کتاب هاى حدیثى گذشته
نقل شده که مرحوم آیت الله بروجردى براى کتب اربعه18 امتیاز خاصى قائل بود و مى فرمود: این کتاب ها به صورت قرائت استاد برشاگرد و امضا و تأیید نسخه شاگرد به دست ما رسیده است; در حالى که سایر کتاب ها این ویژگى را ندارند.

 

توضیح
روشن است که تا یکى دو قرن اخیر, صنعت چاپ وجود نداشت. از این رو براى تکثیر نسخه هاى یک کتاب, آن را به منشى ها مى دادند و آنان از روى آن نسخه اى را استنساخ مى کردند یا با صداى بلند مى خواندند و چند نفر که مزدبگیران منشى بودند, مى نوشتند. در این روش, احتمال اشتباه دیدن, اشتباه خواندن, اشتباه شنیدن و اشتباه نوشتن بسیار زیاد بود, به ویژه که مقابله به گونه اى که الان متداول است, در نزد منشى ها و دستیاران آنان متداول نبود و بلکه شاید چنین مقابله اى اصلاً وجود نداشت. علاوه بر این, گاهى منشى هاى غیر شیعه و بلکه مخالف شیعه, عمداً برخى احادیث را دستکارى مى کردند.
براى در امان ماندن کتاب هاى اصلى شیعه, پس از تکثیر نسخه ها, استادى نظیر مرحوم شیخ طوسى یا کلینى, کتابى را که در نزد خود داشت و به کسى نداده و از تحریف محفوظ مانده بود, براى شاگردانش مى خواند تا نسخه هاى خود را اصلاح کنند. این گونه کتاب ها ارزش ویژه اى مى یافتند.
در بین کتاب هاى شیعه تنها کتب اربعه چنین ویژگى را دارند, ولى دیگر کتب مانند ثواب الاعمال, عیون اخبارالرضا و نیز کتاب هاى محاسن, اقبال, عدّة الداعى و… چنین امتیازى ندارند و بلکه براى فتوا نمى توان به آنها اعتماد کرد; زیرا چه بسا کلمه اى را کاتب از روى عمد یا سهو غلط نوشته باشد. این احتمال آن گاه تقویت مى شود که سخن آیت اللّه سید موسى شبیرى زنجانى را بر آن ضمیمه نمایید که مى فرمود: (کسى که با نسخه هاى کتب قدما سروکار داشته باشد, مى یابد که هیچ سطرى از کتاب ها حتى (کافى) وجود ندارد, مگر این که نسخه بدلى در آن موجود است).19
درک این سخن زمانى براى هر فرد به خوبى میسور است که خود شخص یک صفحه از کتاب هاى خطى قدیم را استنساخ کند و پس از پایان نگارش, نوشته خود را مرور کند.دراین صورت است که به غلط هاى سهوى و کلمات نامفهوم و ناخوانا پى خواهد برد. آن گاه وقتى تعهّدها و دستکارى هاى طرفداران حکومت هاى جور نیز اضافه شود, دیگر هیچ اعتمادى به این گونه روایات باقى نمى ماند.
خلاصه, برگشت هفت حدیث گذشته به دوحدیث است که یکى از آنها را هشام بن سالم از حضرت صادق نقل کرده, ولى در کتب اربعه که استاد بر شاگرد مى خوانده است, وجود ندارد و این امر صحّت حدیث را تا حدود زیادى مخدوش مى سازد. حدیث دیگر, با چند اما و اگر, داراى سندى تا حدودى قابل قبول در محاسن و با سندى مجهول در کافى نقل شده است که راوى آخر(محمد بن مروان) است.
نکته: کسى که اهل دقت در احادیث باشد و نسخه ها و اختلاف ها ى متعدد یک متن را دیده باشد, با اطمینان مى گوید که بر فرض صحیح بودن اسناد, این دو حدیث, بیانگر یک مضمون مشترک اند که زمانى از امام صادق صادر شده اند و دو راوى به نام هاى هشام بن سالم و محمد بن مروان, هر یک آن را با تعبیرهایى واقعاً مشابه هم نقل کرده اند. پس بر فرض صحت سندها, در واقع تمامى این حدیث ها یک حدیث اند, با دو راوى و نقل هاى تقریباً یکسان.
8.روایت هشتم چنین است:
على بن محمد القاسانى عمن ذکره عن عبدالله بن القاسم الجعفرى عن ابى عبدالله… عن آبائه(ع) قال:
قال رسول الله: من وعده الله على عمل ثواباً فهو منجزه له و من اوعده على عمل عقاباً فهو فیه بالخیار;
پیامبر اکرم فرمود: به هر کسى که خداوند براى عملى وعده ثوابى داد, به آن وفا مى کند, و به هر کسى که براى عملى عقوبتى وعده داد, در آن داراى اختیار است.
سند این روایت, علاوه بر ارسال, به على بن محمد قاسانى نیز تضعیف مى شود; زیرا او همان على بن محمد بن شیره20 است و عبدالله بن قاسم جعفرى نیز مجهول است.21 سند دیگرى که صدوق(ره) در توحید دارد,به همین افراد مجهول و ضعیف مى رسد.
خلاصه آنچه گفته شد: مرحوم حر عاملى در وسائل الشیعه(نه )حدیث ذکر کرده است. چون حدیث دوم ربطى به بحث نداشت, از ذکر آن خوددارى شد22 و از هشت حدیث, سه مورد به هشام بن سالم منجر شد و مرسله هاى اقبال وعدة الداعى نیز با آنها هماهنگ است. دو روایت از محمد بن مروان است که برگشت آنها به یکى است و با پنج روایت قبلى, هم مضمون است.
اما مرسله على بن محمد قاسانى, متنى کاملاً متفاوت با روایت هاى قبلى دارد و کاربرد آن بیشتر در علم کلام است. پس روایت هاى زیادى که مرحوم شیخ انصارى از آنها نام برده23, در واقع به دو راوى و دو یا سه مضمون باز مى گردند که با فرض معتبر دانستن غیر کتب اربعه و نیز با فرض قبول محمد بن مروان به عنوان راوى موثق از میان پانزده نفر, یک سلسله سند24 مصحح و یک سلسله سندن تقریباً قابل قبول در بینشان پیدا مى شود.

دیدگاه چند تن از عالمان حدیث شناس
اینک دیدگاه تنى چند از حدیث شناسان بزرگ را درباره اخبار(من بلغ) بیان و سپس آنها را بررسى مى کنیم.

اول: دیدگاه علامه مجلسى
مرحوم مجلسى در کتاب بحارالانوار که در آن به جمع اخبار ـ چه صحیح و چه ضعیف ـ همّت گمارده است, در این بحث چهار خبر نقل کرده: اول از کتاب ثواب الاعمال به نقل از هشام و او از صفوان که ما نیز حدیث نخست آن را نقل کردیم. دوم, از کتاب محاسن به نقل از محمد بن مروان که ذیل شماره شش نقل آن گذشت. سوم, از کتاب محاسن به نقل از هشام بن سالم که ما ذیل شماره سوم نقل کردیم و سرانجام حدیث چهارم ایشان همان است که ما در ذیل شماره هفت نقل کردیم.
علامه مجلسى ذیل روایت شماره سوم که از هشام بن سالم نقل کرده, فرموده است: ا ین خبر از مشهورات است و شیعه و سنى آن را با اسانید روایت کرده اند و ثقة الاسلام کلینى در کا فى از على بن ابراهیم, از…, از هشام بن سالم, مثل آ نچه که گذشت, نقل کرده است.25
بررسى: درباره دیدگاه مرحوم علامه مجلسى, چند نکته گفتنى است: نخست این که چرا آن احادیث و آن اسانید گوناگون در بحارالانوار ذکر نشد. نکته دوم آن که ما پس از جست وجوى زیاد, با رایانه و معجم, به بیش از هشت حدیث که ذکر شد, دست نیافتیم. و سومین نکته این که مضمون این حدیث ها یک یا دو مضمون بیشتر نیست.

دوم: دیدگاه مرحوم شیخ انصارى
ایشان از روایتى که در کتاب محاسن به نقل از هشام بن سالم ذیل شماره سه ذکر شد, به صحیحه تعبیر کرده است و سپس عبارت بحارالانوار را در مورد مشهور بودن ا ین خبر و نقل آن از سوى شیعه و سنى بیان داشته و عبارت عدّة الداعى را آورده مبنى بر این که کلینى با طرق خودش آن را نقل کرده و سپس متعرض نقل مرسل آن در اقبال شده و آن گاه در پایان فرموده:(اخبار وارد شده در این باب زیاد است, جز این که آنچه ذکر شد, داراى دلالت واضح ترى است).26
بررسى: به خوبى روشن است عبارت صاحب عدّة الداعى یا بحارالانوار که ادعایشان بدون مستند است, نمى تواند به سند احادیث ارزشى بدهد و اخبار(من بلغ) در هاله اى از ابهام سندى باقى مى مانند و به جز خبر نقل شده از محاسن, سایر اخبار را نمى توان صحیح دانست و ادعاى کثرت این اخبار از سوى مرحوم شیخ انصارى, نظیر ادعاى مشهور بودن این خبر از دید مرحوم مجلسى و نظیر طرق گوناگون داشتن حدیث در نزد صاحب عدّة الداعى است. اما روشن شد با وجود آن که مرحوم مجلسى در بحارالانوار بسیارى از اخبار بدون سند طولانى و گاهى احادیث موهن مذهب و… را نقل کرده است, در این مورد به جز چهار خبر که نقل کردیم, چیز دیگرى نیافته است. والاّ اگر مى یافت حتماً نقل مى کرد.
بنابراین جز خبر صحیح (محاسن),سند احادیث دیگر تکیه گاه محکم دیگرى ندارد.

سوم: دیدگاه مرحوم آیت اللّه خویى
ایشان در تنبیه سوم فرموده است: در برخى روایات وارد شده :( اگر به کسى(خبر) ثوابى از سوى خداى سبحان بر عملى برسد و او آن عمل را براى رسیدن به آن ثواب انجام دهد,(آن ثواب) به او داده مى شود; اگر چه حدیث آن گونه نباشد که به او رسیده است ). سخن گفتن درباره سند این روایات لازم نیست; زیرا در آنها صحیح السند وجود دارد.27
بررسى: اولاً, سخن ایشان که فرموده:(در بین آنها حدیث صحیح السند وجود دارد), سخن درستى است; ولى در این صورت باید همان حدیث محور فتوا باشد, نه حدیث هاى دیگرى که گاهى از نظر مفهوم عام تر از حدیث صحیح هستند. پس باید به همان حدیث صحیح استناد کرد.
ثانیاً, بحثى که بسیار ذهن راقم این سطور را مشغول ساخته است, این است که آیا ملاک اثبات در اصول فقه و فروع فقه و فروعِ فروع و… همیشه وجود یک حدیث صحیح است یا فقط در فروعِ فروع, یک حدیث صحیح کافى است, امّا در فروع, به بیش از یک حدیث صحیح نیازمندیم; زیرا بنا به عقیده مرحوم شیخ انصارى, به حدیث صحیح تنها در عمل مى توان ملتزم شد, ولى در این جا بیش از یک التزام عملى است. علاوه بر آن, در این جا بحث از مطلبى است که قانونى شدن یا نشدن آن نقش بسیار بسزایى در فقه دارد. 
به طور کلى تصور بنده این است که راه اثبات هر اماره یا اصل عملى یا…با راه اثبات مسائل فقهى که ذیل آن اماره یا اصل قرار مى گیرند, متفاوت است و نمى توان حجیت خبر واحد یا حجّیت استصحاب را با یک خبر واحد صحیح اثبات کرد. این بحث خود به تحقیق مستقل نیاز دارد.
به هر حال, به این نتیجه رسیدیم که اخبار(من بلغ) یک سند صحیح بیشتر ندارند و سایر ادعاها نظیر اخبار فراوان یا مشهور و…قابل اثبات نیستند.
از آنچه گذشت, جواب مرحوم نائینى نیز تا حدودى روشن مى شود; زیرا ایشان فرموده:(عمل مشهور و فتوا بر طبق اخبار من بلغ ما را از سخن گفتن درباره سند بى نیاز مى کند, با این که برخى از آن اخبار صحیح اند).28
کمک گرفتن از فتواى مشهور و عمل آنان براى حجیّت سند, خودش دلیل تام نبودن فى نفسه سندهاست, و گرنه نیازى به کمک گرفتن از فتوا و عمل اصحاب نبود. به علاوه, فتوا و عمل زمانى مى تواند مؤید باشد که معلوم شود مستند دیگرى نظیر احتیاط, حسن انقیاد و… نداشته اند.

 

دلالت اخبار(من بلغ)
تمام هشت خبرى که با عنوان اخبار(من بلغ) شناخته شده اند, با(مَن) شروع مى شوند و همه آنها را امام بدون آن که کسى پرسیده باشد, فرموده است و درشش مورد از این اخبار, پس از کلمه(مَن) لفظ(بلغه) قرار دارد و دو مورد دیگر(سمع) و(وعده) واقع شده است.
به هر حال, تا کلمه(بَلَغ) معنا نشود, نمى توان ادعا کرد که قسمت اول حدیث و قسمت تکرارى آن شناخته شده است. بنابراین نگاهى به معناى این واژه مى کنیم. در فرهنگ لاروس آمده است:بَلَغ المکانَ او الشىءَ: به آن جا یا آن چیز رسید. و بلغت القلوب الحناجر: و قلب ها به حنجره ها رسید.
و بلغت النایةَ: بر غایت مشرف شد و نزدیک رسید.
راغب در کتاب معجم مفردات الفاظ قرآن مى گوید:
البلوغ و البَلاغ الانتهاء إلى اقصى المقصد و المنتهى مکاناً کان أو زماناً أو أواً من الأمور المقدّرة و ربما یعبّر به عن المشارفة علیه و إن لم ینته الیه. فمن الانتهاء بَلَغ أشدّه و بَلَغ أربعین سنة… و امّا قوله عزوجل:(فبلغن اجلهن فامسکوهن بمعروف)29 فللمشارفة, فإنها إذا انتهت إلى اقصى الأجل لا یصح للزوج مراجعتها و إمساکها;
بلوغ و بلاغ منتهى شدن به آخر مقصد و منتهى است, چه مکان باشد یا زمان یا چیزى از چیزهاى مقدّر شده, و چه بسا از مشرف شدن بر چیزى, اگر چه به آن منتهى نشده باشد, تعبیر به آن[بلاغ و بلوغ] مى شود. از مواردى که به معناى منتهى شدن است(آن است که گفته مى شود:) (به کمال و رشد رسید) و(به چهل سالگى رسید). امّا فرموده خداوند: ((هنگامى که زنان را طلاق گفتید) و به پایان مهلت خود رسیدند, پس به خوبى نگاهشان دارید), براى مشارفة است; زیرا هرگاه به انتهاى عده رسیدند, براى شوهر رجوع به زن و نگه داشتنش صحیح نیست(بنابراین مراد نزدیک به ا نتهاى عده است).
بررسى: از آنچه گذشت, معلوم مى شود که ماده بَلَغَ براى مواردى وضع شده که شىء از هر جهت و به طور کامل به مقصد و ـ نقطه انتهایى ـ رسیده باشد و تنها در موردى که به هیچ نحوى چنین موردى صحیح نباشد, آن گاه معناى مجازى(نزدیک به انتها ) اراده مى شود; زیرا بزرگان گفته اند: (اذا تعذّرت الحقیقة فاقرب المجازات اولى; هرگاه حقیقیت متعذر شد, نزدیک ترین مجازها سزاوارتر است).
بنابراین تا خبرى به نحو کامل با بیانى رسا, سندى صحیح و تردیدناپذیر به کسى نرسد, بلوغ و بلاغ صدق نمى کند. در بحث ما نیز اگر خبرى از نظر سندى یا دلالتى یا جهت صدور و مانند آن داراى کوچک ترین اشکال باشد, به آن بلاغ نمى گویند. در نتیجه به نظر ما اخبار من بلغ مربوط به مواردى است که سلسله سند, کاملاً صحیح, قابل اعتماد, داراى دلالت و جهت صدور و سایر امور روشن و رسا باشد. در این صورت(بَلَغَ) صدق مى کند, وگرنه باید تعبیرهاى دیگر چون:(رُوِى),(شایع شده است), (گفته شده است), (گمان شده است) و مانند اینها به کار رود.
به عبارت روشن و صریح, اخبار(مَن بلغ) اگر به چیزى دلالت داشته باشند, تنها دلالت بر حجیّت خبر صحیح خالى از هر شبهه سندى یا دلالى دلالت مى کنند; زیرا(بلغ) در مورد رسیدن و وصول تام, حقیقت است و در مورد مُشرِف به وصول مجاز است.
بنابراین کاربرد آن در بقیّه موارد غلط است. پس تنها خبر متواترِ صریح یا آیه صریح, بلوغ حقیقى است و خبر واحدِ صریح یا ظاهر, بلوغ مجازى است.
اشکال: از گذشته دور اخبار(من بلغ) در مرأی§ و مَنظَر فقیهان, راویان, حدیث شناسان و…بوده اند و همه این اخبار, رسیدن خبرى به هر نحو از اَنحاء را فهمیده اند و هیچ کس(بلوغ) را این گونه معنى نکرده است و این خود دلیل نارسایى و ضعف این برداشت است.
جواب: سخن اشکال کننده, علاوه بر این که مخالف با صریح قول لغت شناسان است, با موارد استعمال این واژه در نهج البلاغه و معنایى که حضرت امیر(ع) اراده کرده است, منافات دارد.
باید یادآورى کرد که معناى یک واژه و یک اصطلاح را, یا از استعمال مردم باید گرفت و یا از کتاب هاى لغت. امّا لغت نامه ها چندان اعتبارى ندارند; زیرا اولاً, لغت ها و واژه ها پیوسته در معرض تغییر و تحوّل هستند. بنابراین باید لغت نامه اى یافت که در عصر حضرت رسول و ائمه اطهار(ع) تا امام صادق(ع) نوشته شده باشد و چنین لغت نامه اى وجود ندارد; زیرا قدیم ترین کتاب لغت, کتاب العین منسوب به خلیل بن احمد است که وى متولد سال صد هجرى و متوفاى سال 175 هجرى است.
بنابراین تنها راه یافتن معناى بلوغ و مشتقات آن رجوع به سخنان مردم آن عصر, به ویژه دقت در موارد استعمال این واژه در سخنان اهل بیت(ع) و از جمله امام على(ع) است.البته قول لغویان و افراد دوره هاى بعد نیز مى تواند به عنوان مؤیّد مطرح شود, ولى سخن خود ائمه اطهار راه گشاتر است. در کلام امیر بیان امام على(ع) بارها این واژه به کار رفته است. به موارد زیر دقت کنید:
به شریح بن حارث نوشت:
بلغنى انک ابتعت داراً بثمانین دیناراً(نهج البلاغه, نامه3);
به من رسیده است که خانه اى به هشتاد دینار خریده اى.
به سهل به حنیف نوشت:
فقد بلغنى ان رجالاً ممن قبلک یتسللون الى معاویه(همان, نامه70);
به من خبر رسیده مردانى از جانب تو به معاویه متمایل شده اند.
به عثمان بن حنیف نوشت:
بلغنى ان رجلاً من فتیة اهل البصرة دعاک الى مأدبة فاسرعت الیها(همان, نامه45);
به من خبر رسیده که یکى از جوانان بصره تو را به سوى سفره اى فراخوانده است و تو با سرعت به سوى آن رفته اى.
به ابوموسى اشعرى نوشت:
بلغنى عنک قول هو لک و علیک(همان, نامهّ63);
از تو سخنى به من رسیده که هم به نفع تو و هم به ضرر توست.
و در مذمت اهل عراق فرمود:
و لقد بلغنى انکم تقولون علیّ یکذب قاتلکم الله فعلى من أکذِبُ؟(خطبه70);
به من خبر رسیده که شما مى گویید: على دروغ مى گوید. خدا مرگتان دهد! علیه چه کسى دروغ مى گویم؟
براساس معجم الفاظ نهج البلاغه, سیزده بار کلمه(بلغنى) در نهج البلاغه به کار رفته است. آیا باید پذیرفت که حضرت على(ع) براساس شایعه ها, خبرهاى ضعیف و احتمالات نیش قولى و ضعیف به توبیخ استانداران, کارگزاران و افراد شایسته پرداخته است و تا ابد و تا انتهاى تاریخ, آبروى آنان را برده است؟ در این صورت نه تنها از عصمت چیزى براى آن حضرت باقى نمى ماند, بلکه در عدالت و سیاستمدارى و… او نیز باید شک کرد; یا این که بگوییم خبرها بسیار دقیق و کامل بوده اند. در این صورت به کار بردن کلمه(بَلَغَ) در معنایى که منجر به تسامح در ادّله سنن مى شود, درست نیست و خارج از معنایى است که حضرت على(ع) در نامه هایش استعمال مى کرده است. قرینه اى محکم و دلیلى قاطع باید باشد که لفظ را از معناى حقیقى خود خارج سازد و در معناى مجازى به کار رود و تا وقتى که قر ینه اى نباشد, نمى توان از معناى حقیقى آ ن دست برداشت.
اشکال: گاهى امام با جمله(اگر چنین باشد) و مانند آن, نشان مى دهد خبرهایى که به آن حضرت مى رسیده و او واژه(بلغنى) را به کار مى برده, یقینى نبوده است; نظیر آنچه در نامه خود به منذر بن جارود فرمود:(و لئن کان ما بلغنى عنک حقاً).
ییا به برخى از کارگزارانش نوشت:(فقد بلغنى عنک امر إن کنت فعلته فقد اسخطت ربک)(نامه40).
جواب: این گونه جملات نشانه شک داشتن امیرمؤمنان در خبر نیست; زیرا عنوان نامه71 در نهج البلاغه, خیانت آن شخص را مى رساند و جملات قبل و بعد آن حضرت, همه حکایت از یقین او به فساد فرد مورد نظر دارد. به نظر مى رسد این گونه جملات که با إن شرطیه و لام قسم است, براى تأکید بیشتر است; یعنى اگر چنین باشد که حتماً چنین است; نظیر این که خداوند فرمود:(فاما یأتینکم منى هدی…;30و اگر هدایتى از جانب من بیاید که البته مى آید).
از این جا جواب نامه40 ـ که احتمالاً با نامه 43 یکى است ـ نیز روشن مى شود و در هر دو مورد خیانت والى و تقسیم نکردن فِئى مسلمانان, به خوبى روشن است.
بنابراین(بَلَغَنى) از نظر وضع و استعمال در رسیدن خبرى است که هیچ در آن شک و شبهه اى نباشد.
در المعجم المفهرس لالفاظ احادیث النبوى(ج1,ص215) آمده است:
بَلَغَ بى من الوجع ما ترى;
درد مرا به این وضعى که مى بینى, رسانده است.
در جایى دیگر آمده است:(من رمى بسهم … بلغ او قصّر). روشن است که قِسم ها از یکدیگر جدا هستند و بَلَغَ غیر از قَصَّر است. اگر قصَّر به معناى(کوتاهى کرد),(تقصیر کرد),(افراط یا تفریط کرد) باشد, مسلّماً بَلَغَ داراى معنایى در مقابل آن است که در آن کوتاهى, افراط و تفریط و نارسایى نباشد.
باز آمده: 
من بلغت صدقتُه بنت مخاض;
کسى که زکات واجبش به پرداخت یک شتر بنت مخاض برسد.
در این جا کاربرد این واژه کاملاً مطابق با بحث ما است در حدیث آمده: (من بلغه حدیث). این حدیث نیز داراى(مَن), فعل ماضى از ماده بلوغ و نیزداراى فاعل و مفعول بى واسطه است. بنابراین اگر در حدیث, رسیدن یقینى زکات به مقدار بنت مخاض مورد نظر است, در آن جا نیز وصول خبر به نحو یقینى و امثال آن موردنظر است, نه هر خبرى.
همچنین آمده است:
ان کان الدواء یبلغ الداءَ فان الحجامة تبلغهُ;
اگر دارو به درد مى رسد(و آن را برطرف مى کند), حجامت نیز به آن مى رسد(و برطرفش مى سازد).
در این جا نیز کاربرد بَلَغَ در هر دو مورد, اشاره به وصول حقیقى دارد. 
با کمى اندیشه, دانسته مى شود که اگر بَلَغ به معنایى باشد غیر از آنچه بیان شد, مسلّماًخلاف متفاهم عرفى است. آیا اگر نامه اى از فردى به دیگرى برسد که گیرنده نامه در اصل نامه, نامه رسان, خط و یا امور دیگر شک داشته باشد, مى تواند بگوید:(نامه ات به من رسید)؟ یا این که حداکثر باید بگوید:(نامه اى منسوب به شما به دستم رسید)؟
حضرت على که در آخرین وصیت مى فرماید:( اوصیکما و جمیع اهلى و من بلغه کتابى)(نامه نهم). خطاب این نامه هم شامل کسى که نامه اى مشکوک به او مى رسد, نمى شود, بلکه شامل کسانى مى شود که وصیت آن حضرت به طور متواتر یا حداقل خبر مورد وثوق به او برسد. به همین دلیل, ما در وصیت هایى که خط یا مهر یا امضاى آن مورد تأیید نباشد, به وجوب عمل قائل نیستیم, با این که طبق اخبار من بلغ همه به نحوى رسیده است.
آن حضرت در جایى مى فرماید:
و لا یقع اسم الاستضعاف على من بلغته الحجةُ فسمعتها اذنه وعاها قلبه(خطبه189);
اسم استضعاف بر کسى که حجت به او رسیده و گوشش آن را شنیده و قلبش آن را حفظ کرده, واقع نمى شود.
آیا حجّت ضعیف یا پیام مشکوک نیز بلوغ حجّت نام دارد؟!
خلاصه, وضع بَلَغَ و موارد استعمال آن در جایى است که رسیدن از هر حجتى تام و کامل باشد. بنابراین صدق آن بر احادیثى که سند صحیح یا دلالت صریحى ندارند, به شدت مورد اعتراض و انکار است.

استعمال واژه(من بلغ) در روایات
با جست وجو در رایانه, به 112 مورد از کاربردهاى این واژه برمى خوریم که همه آنها بررسى شد. پس از حذف موارد تکرارى, همه آنها نشان مى دهند که(من بلغه) به خبرى گفته مى شود که با دلایل و قرائن محکم به شخص برسد و او در صدور آن حدیث یا خبر شکى نکند. موارد ذیل را بنگرید:
1. امام صادق(ع) فرمود:
ذکر رسول اللّه(ص) الحج فکتب: إلى من بلغه کتابه ممن دخل فى الإسلام إن رسول اللّه(ص) یرید الحج یؤذنهم بذلک لیحج من اطاق الحج;31
پیامبر(ص) حج را یاد کرد. آن گاه به هر کس که داخل اسلام بود و نامه حضرت به او رسید, نوشت که ر سول خدا اراده حج دارد. به آنان اعلام مى کند تا هر کسى توان دارد حج انجام دهد.
2. در زیارت امام حسین(ع) آمده است:
لعن الله من قتلکم و لعن الله من امر به و لعن الله من بلغه ذلک فرضى به;32
خداوند کسانى را که تو را کشتند, لعنت کند و کسانى را که به آن فرمان دادند, لعنت کند و کسانى را که خبر به آنان رسید و به آن راضى گشتند, لعنت کند.
3.در ادامه دعایى که عدى بن حاتم از حضرت على(ع) بعد از سجود طولانى اش نقل کرده,آمده است:
مادعا مکروب و لا توسّل به إلى لله محروب و لا مسلوب إلاّ نفّس الله خناقه و…و حقیق على من بلغه أن یتحفظ;33
هیچ اندوهگینى این دعا را نخواند و هیچ مال باخته و مال گرفته اى به آن متوسل نشد, مگر این که خداوند بر او آسان و فراخ گرفت … و سزاوار است که هر کس(که این دعا) به او برسد, آن را حفظ کند.
در بحارالانوار آمده: و قال(ص):
من بلغه عنى حدیث فکذّب به فقد کذّب ثلاثة: الله و رسوله و الذى حدّث به;34
هر کسى که از من حدیثى به او برسد و او آ ن را تکذیب کند, سه کس را تکذیب کرده است: خدا, پیامبر خدا و کسى را که آ ن[حدیث] آورده است.
باز هم آمده: قال النبى(ص):
من ردّ حدیثاً بلغه عنى فانا مخاصمه یوم القیامة فإذا بلغکم عنى حدیث لم تعرفوا فقولوا: الله اعلم;35
هر کسى حدیثى را که از من به او رسیده است, رد کند, من روز قیامت او را به دادگاه(عدل الهى) مى کشم. پس هرگاه حدیثى از من به شما رسید که شناخت ندارید, بگویید: خداوند عالم تر است.
6.حضرت على(ع) پس از حرکت به سوى جنگ جمل, به مردم کوفه و جاهاى دیگر نامه اى به این مضمون نوشت: من از محله ام خارج شدم, یا ظالم هستم و یا مظلوم:
و انا اذکرالله من بلغه کتابى هذا لما نفر الیّ فان کنت محسناً اعاننى و ان کنت مسیئاً استعتبنى;36
و من به هر کس که این نامه ام به او برسد, خداوند را یادآور مى شوم تا به سوى من کوچ کند. اگر کارم نیکوست, یارى ام رساند و اگر بد است, سرزنشم کند.
آنچه ذکر شد, مجموعه احادیثى بود که در آنها واژه(من بلغ) به کار رفته بود و ما با استفاده از رایانه, در کتب حدیثى شیعه یافتیم.
واژه(من بلغ) در تمام موارد, ظهور بسیار روشنى در این معنا دارد که اگر حدیثى با سند صحیح و با اطمینان و یقین به صدور آن, به دست ما نرسد, بر آن بلوغ صدق نمى کند; زیرا مسلم است که ردّ حدیث ابوهریره یا ابى جمیله یا ابى الجارود یا عمرو بن شمر و مانند آنان, هیچ گاه رد خدا یا پیامبر نیست; زیرا این افراد در حدیث سازى و دروغگویى معروف بودند. پس مراد از (من ردّ حدیثاً بلغه عنى) بلوغ حدیث از غیر راه افراد ضعیف است.
مراد از(من بلغه ذلک فرضى به) نیز که در زیارت امام حسین(ع) چنین کسانى را لعن مى کنیم, فرمانداران و استاندارانى اند که خبر شهادت امام حسین(ع) با پیک مخصوص به آنان رسید و خوشحال شدند و نیز کسانى اند که همان فرمانداران این خبر را در منبرها به آنان اعلام کردند و آنان پس از شنیدن شادى کردند, نه کسانى که احتمال مى دادند این خبر دروغ باشد. البته لعن دسته اخیر با تعبیر(اشیاعهم) دانسته مى شود, نه با(من بلغه).
نکته اى را نباید از نظر دور داشت: تکذیب خبر, بسیار متفاوت با این مطلب است که بگوییم این خبر را نمى فهمیم, و علمش را به اهلش رد مى کنیم. احادیث زیادى در بحارالانوار با اسانید متفاوت وجود دارد که به ما دستور مى دهند در صورت نفهمیدن حدیث, آن را تکذب نکنیم و علمش را به اهلش واگذاریم; زیرا شاید واقعاً آ ن حدیث صادر شده باشد و امام مقصودى داشته است که ما آن را درست درک نکرده ایم. به عبارت دیگر, اگر سند حدیثى صحیح بود, ولى دلالتش از دیدما اشکال داشت, نفهمیدن دلالت یا مشتبه بودن آن نباید مجوز تکذیب حدیث باشد, مگر این که مضمون آن, صریحاً مخالف بداهت عقل باشد; مثلاً شب را روز بداند.37
همچنین اگر حدیث مضمون قابل قبول داشت, ولى سند صحیحى داشت, مجوزى براى تکذیب آن وجود ندارد. البته ما حق فتوا دادن بر طبق آن را نداریم; چون فتوا باید برخاسته از علم باشد, نه برخاسته از جهل.
نتیجه: اخبار(من بلغ) شامل مواردى است که بلوغ بر آنها صدق کند; یعنى در جایى که خبر متواتر یا صحیح محفوف به قرینه وجود داشته باشد. در آن حال مى توان عمل را براى وصول به ثواب وعده داده شده انجام داد و مضمون احادیث این است که خداوند آ ن مقدار از ثواب را به عامل مى دهد. ولى به هرحال, مضامین درست و عقل پذیر اخبار صحیح یا غیرصحیح نباید تکذیب شود, بلکه باید علم آن را به اهلش رد کنیم, اما امور عقل ستیز باید تکذیب شود, چه سند صحیح داشته باشد, چه نداشته باشد; زیرا ائمه اطهار(ع) سخن ضد عقل نمى گویند.
اشکال: ظهور صدر احادیث(من بلغ) با تصریح ذیل آ نها منافات دارد. به عبارت دیگر, اگر چه بَلَغَ ظهور دارد در این که سخن از گوینده اى نظیر پیامبر و یا ائمه اطهار(ع) به طور کامل به مکلف برسد,ولى ذیل همین احادیث با صراحت مى گوید:(و اگر چه رسول الله آن را نگفته باشد) یا(و اگر چه آن طور که به اورسیده, نباشد). بنابراین جمع صدر و ذیل حدیث چنین است که اگر خبر ضعیفى به او رسید و او بر طبق آن عمل کرد و خبر در واقع دروغ بود, اجر آن عمل را به او مى دهند. پس همان گونه که مشهور فهمیده اند, اخبار من بلغ,تسامح در سند ادلّه سنن را بیان مى کند.
جواب: اگر راه دیگرى وجود داشت که هم ظهور صدر روایت ـ یعنى لفظ بَلَغَ ـ در جاى خود باقى باشد و هم صراحت ذیل خدشه دار نشود, مسلّماً از کسر و انکسارى که مستشکل کرد و(بَلَغَ) را در غیر معناى حقیقى خودش به کاربرد, بهتر است و بلکه متعین است و خوشبختانه در این جا چنین چیزى کاملاً ممکن است; زیرا بسیارى موارد وجود دارد که کاملاً جوانب خبر رعایت شده است; مثلاً راوى, فردى عادل, راستگو, خوش حافظه و…است که مسلّماً بر سخنى که او از امام معصوم به ما برساند,(بَلَغَ) صدق کند, امّا راوى اولین مرتبه اى است که دروغ گفته است و یا استثنائاً این سخن را کاملاً اشتباه فهمیده و همان فهم اشتباه خود را بیان کرده است; زیرا گاهى انسان به مطلبى از پیامبر و امام کاملاً قطع و یقین دارد, ولى روشن است که قطع و یقین تنها حجّت است و واقع ساز نیست. پس امکان این که یقین راوى یا مکلف خلاف واقع درآید نیز وجود دارد. در تمام این موارد بَلَغَ صدق مى کند و در معناى حقیقى خودش به کار رفته و در عین حال معصوم آن سخن را نگفته است. بنابراین مراد از اخبار من بَلَغَ, مى تواند چنین مواردى باشد.
گاهى نیز ممکن است معصوم آن سخن را گفته باشد, ولى آنچه مخاطب فهمیده است و مى خواهد عمل کند یا به دیگران گفته ت