قیام علیه حاکمان جور; انواع، راهکارها و ضوابط شرعى1

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

چکیده

قیام بر ضد حاکمان ستمگر بر چند نوع است و راهکارها و ضوابط شرعى آن طبق باورهاى شیعه و سنى چیست؟ طاغوت کیست و آموزه‏هاى قرآن و احادیث در این‏باره کدام است؟ کفر به طاغوت چه معنایى دارد و »رکون« بر ستمگران، که در قرآن از آن نهى شده، به چه معناست؟ جهاد با طاغوت در سیره اهل‏بیت(ع) چگونه بوده، دلایل قائلان به حرمت جنبش بر ضد حاکمان ستمگر کدام است؟ امر به معروف و نهى از منکر در مورد حاکمان چگونه است؟

کلیدواژه‌ها


اصطلاحات: پیش از ورود به بحث ابتدا اصطلاحات متعارف »خروج علیه حاکم« را تعریف و سپس ضوابط و شرایط قیام را بررسى خواهیم کرد:

1. جهاد علیه کفر: چنانچه نظام حاکم، نظامى کافر، غاصب و در حال جنگ با مسلمانان باشد، جهاد بر مسلمانان واجب خواهد شد. در این فرض، جهاد دفاعى که از بهترین انواع جهاد است، وظیفه آحاد ملت اسلامى است، که در قرآن نیز بدان اجازه داده شده است: »به کسانى که جنگ بر آنان تحمیل شده، رخصت جهاد داده شده; چراکه مورد ظلم قرار گرفته، خدا بر پیروزى آنان تواناست«.2
»در راه خدا با کسانى که با شما مى‏جنگند، بجنگید... هر کجا بر متجاوزان دست یافتید، آنان را بکشید و همان گونه که شما را بیرون کردند، آنان را بیرون برانید; چراکه فتنه (شرک) از قتل بدتر است... «.3 این آیات با وضعیت حاکم در فلسطین اشغالى کاملاً مطابقت دارد، و رژیم اشغالگر قدس از مصادیق اَتَمّ براى وجوب جهاد دفاعى به شمار مى‏رود.
2. بغى: اگر نظام حاکم، مطابق شرع باشد، خروج و اقدام مسلحانه علیه آن از مصادیق بغى خواهد بود. وظیفه مسلمانان در چنین مواردى، اصلاح و بازگرداندن گروه سرکش و دعوت آنان به اطاعت الهى است، و در صورت عدم قبول و مقاومت در برابر اصلاح، تا زمانى که به اطاعت و فرمانبرى از حکومت گردن گذارند، باید با آنها جنگید.
3. محاربه: در صورتى که نظام شرعى و کارآمد بر سر کار باشد، و فرد یا گروه مسلحى با هدف اخلال در نظام اقتصادى و یا اجتماعى علیه آن قیام کنند، خداوند مردم را به تعقیب و کشتن آنان امر نموده است.
4. جهاد علیه طاغوت: چنانچه حاکم ستمگر بر یکى از کشورهاى اسلامى مسلط شود و در جهت ایجاد فساد، ظلم و ستم و زیرپا گذاردن حدود الهى و حقوق انسان‏ها تلاش کند، مصداق طاغوت است و خداوند دستور داده است که زیر بار این حکومت نباید رفت و در مقابلش نباید سرفرود آورد. از بارزترین مثال‏هاى حکومت طاغوت، حکومت یزید بن معاویه و حجّاج بن یوسف است. برخى حاکمان کشورهاى اسلامى در عصر حاضر (که از هیچ ظلم و ستمى بر مسلمانان فروگذارى نمى‏کنند) نیز از مصادیق طاغوت به شمار مى‏روند. جهاد برضد این‏گونه حکومت‏ها، »جهاد با طاغوت« نامیده مى‏شود.
میان »بغى« و »محاربه« تفاوت‏هاى بسیارى وجود دارد. بغى در جایى است که گروهى مسلح از مسلمانان با هدف ایجاد اختلاف و تفرقه میان مسلمانان و ساقط کردن قدرت مرکزى و قانونى، علیه حاکم عادل خروج کنند; در این صورت بر مسلمانان واجب است که آنان را به اطاعت و بازگشت از مواضع خویش دعوت نمایند و در صورت عدم تمکین و قبول، همه مسلمانان موظف به مبارزه مسلحانه با آنان خواهند شد:
اگر دو طائفه از مؤمنان با هم بجنگند، میان آن دو را اصلاح دهید و اگر باز یکى از آن دو بر دیگرى تعدّى کرد، با طائفه‏اى که تعدّى مى‏کند، بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد... .4
بنابراین بغى عبارت است از حرکت سیاسى، گروهى، مسلحانه و سازمان‏یافته که در برابر نظام قانونى و قدرت مرکزىِ حکومت اسلامى با هدف ایجاد تفرقه و ساقط کردن آن تمرّد و سرکشى نماید.
اما محاربه عبارت است از حرکت مسلحانه فردى یا گروهى با هدف ایجاد اختلال در امنیت اقتصادى، اجتماعى و یا دینى، از طریق راهزنى، سرقت اموال، هتک حرمت نوامیس، آدم‏ربایى و دیگر موارد ایجاد اختلال در امنیت عمومى.
پس در محاربه، گروه یا فرد محارب، انگیزه سیاسى ندارد و درپى ایجاد تفرقه و یا ساقط کردن نظام سیاسى حاکم نیست، بلکه به دنبال اختلال در نظام اجتماعى و امنیتى است.
آیات 33 - 41 سوره مائده، روش برخورد با این‏گونه افراد را روشن مى‏نماید: »سزاى کسانى که با دوستداران خدا و پیغمبر او مى‏جنگند... «.

ضابطه و شرایط قانونى خروج علیه حاکم ظالم
ضابطه اول:
ثبوت ظلم حاکم و تلاش وى جهت افساد و تباهى جامعه و تجاوز از حدود الهى و نقض حقوق مردم;
ضابطه دوم: با امر به معروف و نهى از منکر نتوان حاکم را از اعمال خود بازداشت.
در این صورت مسلمانان موظف خواهند بود ولایت امر و حکومت وى را رها کرده و از تحت سیطره او خارج شوند و به دستورات وى توجهى نکرده و براى داورى و قضاوت نزد او نروند.

وجوب خروج علیه حاکم در کتاب و سنت (قرآن و روایات)
الف) طاغوت کیست؟
در شأن نزول آیه 60 سوره نساء، درباره طاغوت آمده است:
میان یک یهودى و یکى از منافقان درگیرى و خصومتى پیش آمد. منافق اصرار داشت نزد یهودیان رفته و از آنان بخواهد داورى کنند; چراکه مى‏دانست آنان رشوه مى‏گیرند، ولى یهودى بر قضاوت مسلمانان در این مسئله پافشارى مى‏کرد; چراکه مسلمانان رشوه نمى‏گرفتند; در نهایت به این نتیجه رسیدند که نزد جهنیّه روند تا آنان داورى نمایند. خداوند این آیه را نازل کرد.
مقصود از »انهم آمنوا بما انزل الیک« منافقان، و »ما انزل من قبلک« یهود، و »یریدون أن یتحاکموا الى الطاغوت« کاهن است.5
ثعلبى و ابن ابى‏حاتم از ابن‏عباس همچنین روایت کرده‏اند:
میان یکى از منافقان به نام بشر و فردى یهودى منازعه‏اى پیش آمد. یهودى از او خواست نزد پیامبر رفته و از ایشان بخواهند میان آن دو داورى کند، ولى بُشرِ منافق، کعب بن الاشرف را به عنوان داور و قاضى معرفى نمود.6

ب) کفر به طاغوت
کفر به طاغوت، به معناى تبّرى جستن و عدم پذیرش آن است.
راغب اصفهانى در المفردات مى‏نویسد:
گاهى از برائت جستن، به کفر تعبیر مى‏شود: »ثم یوم القیامة یکفر بعضکم ببعض«7 و »انى کفرت بما اشترکتمونى«8، وقتى مى‏گویند فلان‏کس به شیطان کفر ورزید، به معناى آن است که ایمان آورده و با شیطان مخالفت کرده است: »فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن باللّه«.9
علامه طباطبائى در تفسیر المیزان مى‏فرماید:
کفر در این آیه تنها با قلب حاصل نمى‏شود، بلکه نیازمند رویارویى عملى و مبارزه با طاغوت مى‏باشد. در آیه دیگرى با عبارت »اجتناب از طاغوت« به این معنا اشاره شده،10 مقصود از اجتناب از طاغوت آن است که مسلمان موقعیت، جهت‏گیرى، تشکیلات و خویش را از طاغوت جدا کرده و جدایى و برائت خویش را علنى سازد.

ج) عبادت طاغوت
در مقابلِ کفر به طاغوت و برائت جستن از آن، »عبادت طاغوت«، به معناى اطاعت از آن است.
در تفسیر آیه 17 سوره زمر آمده: »کسى که از طاغوت اطاعت کند، او را عبادت کرده است«.11
امام صادق(ع) مى‏فرمایند:
روزى حضرت عیسى(ع) از کنار روستایى مى‏گذشت که اهالى آن مرده بودند، یکى از آنان را زنده کرد و فرمود: »واى بر شما! چه کارهایى از شما سرزده بود؟«
جواب داد: عبادت طاغوت و دنیادوستى حضرت فرمود: »چگونه عبادت طاغوت مى‏کردید؟« گفت: از گناهکاران فرمانبرى و اطاعت مى‏کردیم.12
خداى متعال بندگان خویش را از قبول داورى طاغوت و اطاعت از او نهى کرده و به آنان دستور مى‏دهد که از طاغوت اجتناب و دورى نمایند; چراکه اطاعت و فرمانبرى از طاغوت (حتى در کارهایى که معصیت الهى به شمار نمى‏روند) نوعى پشتیبانى و تأیید وى است و زمینه‏ساز تسلط او بر مسلمانان خواهد شد.
عمر بن حنظه در روایتى مقبوله مى‏گوید:
از امام صادق(ع) پرسیدم: آیا جایز است دو تن از شیعیان که در مسئله‏اى همانند قرض یا میراث با هم اختلاف کنند، براى قضاوت نزد سلطان بروند؟ فرمود: »هرکس (چه در مسئله حق و چه در باطل) نزد سلطان برود، قطعاً نزد طاغوت رفته و هرچه سلطان حکم کند و به او بدهد، حرام خواهد بود حتى اگر حق ثابت او باشد; چراکه با قضاوت و به فرمان طاغوت آن را به دست آورده است; طاغوتى که خداوند امر فرموده به آن کفر بورزیم.13 و 14

د) نهى از رکون در برابر ستمگران
لغت‏شناسان »رکون« را به دوستى، مودّت، اطاعت و فرمانبرى، رضایت و خشنودى، میل و رغبت، کمک‏خواستن و نزدیکى و چاپلوسى معنا کرده‏اند.
خداى متعال در آیه 113 سوره هود از رکون بر ستمگران نهى کرده است. زمخشرى در تفسیر این آیه مى‏گوید:
»أرکنه« یعنى به او متمایل شد. نهى در این آیه شامل: هوادارى، تمایل و همراهى، همنشینى، بازدید، چاپلوسى و رضایت به کارهاى ستمگران، خود را شبیه آنان کردن، همانند آنها لباس پوشیدن، چشم به عنایت آنان داشتن و آنان را با عظمت یاد کردن مى‏شود.
حکایت شده است که روزى موفق پشت سر امام نماز مى‏خواند که این آیه را خواند: »ولا ترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار«; بلافاصله از هوش رفت. وقتى که به هوش آمد، به او گفتند: این در مورد کسى است که نسبت به ستمگران تمایل داشته باشد، پس خود ستمگران چه عذابى خواهند داشت؟15
قرطبى در تفسیر این آیه مى‏نویسد:
» رکون  اتکا و اعتماد و تمایل و رضایت نسبت به چیزى را گویند«.
قتاده مى‏گوید: »معناى آیه آن است که ستمگران را دوست نداشته باشید و از آنان اطاعت نکنید«.
ابن‏جریح گفته است:
»یعنى نسبت به آنان تمایل نداشته باشید«.
ابوالعالیة مى‏نویسد: »از کارها و اعمال آنان راضى نباشید«.
تمام این عبارات یک مفهوم را مى‏رساند.
ابن‏زید مى‏گوید: »رکون به معناى چاپلوسى است«.
قرطبى درباره »الذین ظلموا« مى‏نویسد:
گفته شده مقصود از ستمگران در این آیه مشرکان مى‏باشند. قولى دیگر مى‏افزاید: هم مشرکان و هم گناهکاران را شامل مى‏شود، همان گونه که در آیه »و اذا رأیت الذین یخوضون فى آیاتنا« آمده بود که دلالت بر دورى از کفار و گناهکاران بدعت گذار دارد.16
ابن‏کثیر در تفسیر »و لا ترکنوا الى الذین ظلموا« مى‏نویسد:
ابن‏عباس رکون را به چاپلوسى و تملّق معنا کرده است. ابوالعالیه مى‏گوید: یعنى به اعمال ستمگران رضایت ندهید. ابن‏جریر به نقل از ابن‏عباس آن را به معناى متمایل شدن نسبت به ستمگران گرفته است. این قولِ خوبى است و مى‏توان بدین صورت آیه را معنا کرد: ستمگران را یارى نکنید; چراکه در صورت یارى آنان همانند کسانى خواهید شد که به رفتار و کارهایشان راضى هستند.17
سیدقطب مى‏گوید:
»ولاترکنوا الى الذین ظلموا«، یعنى به ستمگران اتکا و به آنان اطمینان نکنید; ستمگران سرکش و صاحبان قدرتى که بر بندگان خدا چیره شده و آنان را به بردگى و بندگى خویش درآورده‏اند. زیر سلطه آنان نروید، چراکه زیر سلطه ستمگران رفتن به معناى اقرار و قبول این منکر بزرگ خواهد بود و مشارکت با آنان حرام است.18
از کلمات مفسران در نهى از رکون بر ستمگران، چنین برداشت مى‏شود که اجتناب از تمایل به آنان، سکوت در برابر آنها، کمک خواستن از آنان، رضایت به عملکردشان، چاپلوسى، محبت، اطاعت، زیربار حکومت آنها رفتن و قبول آنان روا نیست.
مقصود از ستمگران، گناهکاران مى‏باشند. توجه به این نکته بسیار بااهمیت است که اگر تمام موارد فوق به تصریح قرآن حرام است19 و حتى جایز نیست نسبت به ستمگران تمایل داشته باشیم، پس چگونه مى‏توان ولایت و رهبرى آنان را پذیرفت و حاکمیت آنان را قبول نمود؟

ه) وجوب جهاد با طاغوت در احادیث
روایات در این زمینه بسیار است، و به عنوان شاهد بر مدعى تنها به تعدادى از روایات اشاره خواهیم کرد:
کلینى به نقل از جابر روایت مى‏کند که امام صادق(ع) فرمودند:
فأنکروا بقلوبکم والفظوا بألسنتکم و صکّوا بهاجباهم و لا نخافوا فى الله لومة لائم... ;20
منکر را با دل‏هایتان ناخوشایند بدارید و با زبان‏هایتان نهى کنید و با اِعمال قدرت، پیشانى کسانى را که مرتکب منکر مى‏شوند، بکوبید و در راه خدا از ملامت هیچ ملامت کننده‏اى نهراسید; پس اگر اندرز گرفتند و به حق بازگشتند، دیگر کارى با آنان نداشته باشید; زیرا مبارزه همواره با کسانى است که به مردم ستم مى‏کنند و به ناحق در زمین فساد برمى‏انگیزند; براى اینان کیفر دردناک است. با اینان است که باید با پیکرهاى خود جهاد کنید و با دل‏هایتان به آنان کینه بورزید، بدون آنکه بخواهید خود سلطه بیابید.
یحیى‏الطویل از امام صادق(ع) چنین روایت مى‏کند:
ما جعل الله بسط اللسان و کفّ الید و لکن جعلهما یبسطان معاً و یکفّان معاً;21
چنین نیست که خدا اجازه داده باشد که تنها زبان باز، ولى دست بسته باشد، بلکه باید هردو باز باشد و اگر مى‏خواهد بسته باشد، هردو بسته باشد.
شریف رضى در نهج البلاغه از امیرمؤمنان(ع) روایت مى‏کند که در صفین فرمود:
ایها المؤمنین من رأى عدواناً یُعمل به و منکراً یدعى إلیه فأنکره بقلبه فقد سلم و برى‏ء  و مَن أنکره بلسانه فقد أجر و مَن انکره بالسیف لتکون... ;22
اى مؤمنان! بدانید کسى که تجاوز و ستمى را مشاهده نمود که بدان عمل مى‏شود یا کار زشتى که به آن فرا مى‏خوانند و آن را در دل انکار کند، بى‏شک سالم و مبّرا خواهد ماند. هرکه آن را با زبان انکار کند، پاداش خواهد یافت و او از اولى برتر است. هرکه با شمشیر به انکار برخیزد، تا سخن خدا بلند و سخن ستمگران پست شود، راه هدایت را یافته و بر راه راست ایستاده و نور یقین در دلش تابیده است.
حضرت امام حسین(ع) در منطقة البیضه خطاب به سپاهیان حر بن یزید تمیمى فرمود:
هان اى مردم! همانا رسول خدا(ص) فرمود: »مَن رأى منکم سلطاناً جائراً مستحداً لحرام الله، ناکثاً لعهدالله، مخالفاً لسنّة رسول الله(ص) یعمل فى عبادالله بالإثم والعدوان... «;
هرکه فرمان‏روایى ستمگر ببیند که حرام‏هاى خدا را حلال مى‏شمرد، پیمان خدا را مى‏شکند، با سنت رسول خدا مخالفت مى‏کند، میان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مى‏نماید و با کردار و گفتار خود بر او نشورد، بر خداست که او را در جایگاه (پست و عذاب‏آور) آن ستمگر درآورد.
روایات در این زمینه به حد تواتر مى‏رسد; از این رو نیازمند مراجعه به اسناد آنها نیست.
از طرق اهل‏سنت نیز روایات بسیارى وارد شده است. ترمذى از طارق بن شهاب چنین نقل مى‏کند:
اولین کسى که خطبه‏ها را بر نماز مقدم نمود، مروان بود. مردى بلند شد و به او گفت: سنت رسول خدا را عوض کردى و با آن مخالفت نمودى; سپس ابوسعید گفت: این مرد به وظیفه خویش عمل کرد; چراکه از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: »هر آن کس که منکرى را مشاهده کند، باید با دست خویش از آن جلوگیرى کند (اقدام عملى نماید) و اگر نتوانست، با زبان خویش به مقابله با آن برخیزد و در صورت عدم توان، با قلب خود آن عمل را انکار نماید و این ضعیف‏ترین مراتب ایمان است«.
ابوعیسى مى‏گوید: این حدیث، حسن و صحیح است.23
احمد بن حنبل در دوجا از کتاب مسند خود آن را ذکر کرده است24 و مسلم نیز قریب به همین لفظ،25 و ابن‏ماجه26 و نسائى نیز در سنن27 خویش به آن اشاره نموده‏اند.

و) وجوب جهاد با طاغوتیان در سیره اهل‏بیت(ع)
روشن‏ترین مثال تاریخى در سیره اهل‏بیت(ع)، عملکرد امام حسین(ع) در برابر طاغوت زمان خویش بود، که همراه فرزندان، خاندان و بهترین یاران خویش به جنگ برخاست و در خطبه‏اى در کربلا فرمود:
ألا ترون إلى الحق لا یُعمل به و إلى الباطل لا یتناهى عنه...;28
آیا نمى‏بینید که به حق عمل نمى‏شود و از باطل دورى نمى‏کنند؟ اگر مؤمن آرزوى مرگ کند، سزاوار است و من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمگران را جز خسارت و پشیمانى نمى‏بینم.
پس از هلاکت معاویه، مروان از امام حسین(ع) خواست با یزید بیعت کند، حضرت فرمود:
إنا لله و إنا إلیه و على الإسلام السلام إذْ قد بلیت الأمةُ براعً مثل یزید و لقد سمعتُ جدّى رسول الله(ص) یقول: الخلافة محرّمة على آل ابى‏سفیان; اناللّه و انا الیه راجعون!29
باید با اسلام خدافظى کرد که امت اسلامى به فرمان‏روایى چون یزید گرفتار آمده است. از جدّ خود پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: خلافت بر دودمان ابوسفیان حرام است.
در کربلا نیز وقتى از ایشان خواستند تا با یزید بیعت کند، فرمود:
لا والله لا أعطیهم بیدى إعطاء الذلیل و لا أفرّ فرار العبید;30
نه به خدا قسم! همانند شخص ذلیل و خوار دست بیعت با شما نمى‏دهم و همچون بردگان از شما فرار نخواهم کرد.

بررسى نظرات قائلان به حرمت قیام علیه حاکم
آنچه گذشت، دیدگاه اسلام در این موضوع بود، که کاملاً واضح و صریح از قرآن، سنت و سیره معصومان(ع) فهمیده مى‏شود.
در مقابل، نظریه دیگرى وجود دارد که اطاعت از حاکمان ظالم و پیروى از آنان را مطلقاً واجب مى‏دانند; هرچند که ظالم باشند; در بیت‏المال اسراف کنند، از حدود الهى تجاوز نمایند به صورت علنى شراب بخورند و اعمال حرام را آشکارا مرتکب شوند، یا انسان‏هاى بى‏گناه را به قتل برسانند. این نظریه تا موقعى که حاکمان به صورت آشکارا کافر نشوند و به معصیت و گناه دستور ندهند، اطاعت و پیروى از آنان را واجب و قیام علیه آنها را حرام مى‏داند.
از جمله این حکام، یزید بن معاویه، حجاج بن یوسف و ولید بود که خمر سر مى‏کشیدند، و بنابراین نظریه خروج بر آنان حرام و پیروى از آنها در غیر معصیت الهى واجب است.
این نظریه در دوران بنى‏امیه ظهور کرد و تا دوران بنى‏عباس ادامه داشت. در این مدت بسیارى از علما و فقها براى اثبات آن نظریه‏پردازى کردند، تا آنجا که نزدیک بود نظریه فقهى رسمى فقهاى اهل‏سنت در آن دوران شود و خلاف آن را بدعت بدانند! در ادامه به نمونه‏هایى از سخنان این فقها و محدثان اشاره مى‏کنیم:
1. عبداللّه بن عمر:
مسلم از زید بن محمد از نافع نقل مى‏کند:
آنگاه که واقعه حره اتفاق افتاد، عبداللّه بن عمر نزد عبداللّه بن مطیع آمد; وى علیه یزید شوریده بود. عبداللّه بن مطیع دستور داد بالشتى براى مهمان بیاورند. عبداللّه بن عمر گفت: نیامده‏ام نزد تو بنشینم، بلکه آمده‏ام با تو سخنى بگویم. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: »هرکس از طاعت (حاکم) دست بردارد، روز قیامت خداوند را ملاقات خواهد کرد، در حالى که حجتى ندارد، و هر کس بمیرد در حالى که بیعتى بر عهده او نباشد، به مرگ جاهلیت مرده است«.31
2. عبداللّه بن عمرو العاص
او نیز به همین نظر معتقد بود و مردم را به آن دعوت مى‏کرد.32
3. حسن بصرى
وى نیز به اعتقاد به این نظریه معروف بود. از وى چنین نقل شده است:
امیران و حاکمان بر پنج چیز از امور مردم ولایت دارند: نماز جمعه، نماز جماعت، نماز عید، مرزها و حدود. به خدا قسم که دین برپا نمى‏شود مگر به وسیله آنان، اگرچه ستم و بى‏عدالتى کنند. به خدا قسم آنچه اصلاح مى‏کنند، از فسادى که به بار مى‏آورند، بیشتر است.
4. سفیان الثورى
او بر این دیدگاه اصرار مى‏کرد و آن را پایه ایمان مى‏دانست! وى به یکى از شاگردان خود به نام شعیب مى‏گوید:
اطاعت و فرمانبرى از رهبران و امیران و کسانى که با اجماع و رضایت مردم خلافت را به دست گیرند، واجب است; چه درستکار باشند و چه فاجر و گناهکار.
5. على بن مدینى
وى معتقد بود:
هر انسانى که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارد، حرام است شبى را به صبح برساند مگر آنکه زیر سلطه امامى درستکار یا فاجر باشد; چراکه او امیرمؤمنان است. هیچ‏کس حق ندارد نسبت به آنان بدگویى و با آنها مبارزه کند. دادن صدقات به آنها درست است و موجب برائت ذمه خواهد شد; چه حاکم درستکار باشد و چه فاجر و گناهکار. خواندن دو رکعت نماز جمعه پشت سر او و یا کسى که از طرف وى منصوب شده است، جایز مى‏باشد. هرکس نماز را اعاده کند، بدعت‏گذار، تارک ایمان و مخالف است و از فضیلت نماز جمعه برخوردار نخواهد شد، مگر آنکه اعتقاد داشته باشد که نماز پشت سر پیشوایان، چه درستکار و چه گناهکار، درست است. مستحب است هنگامى که پشت سر آنان نماز مى‏خوانند، درون خود تردیدى نداشته باشند و با دل و جان به آنان اقتدا نمایند. هرکس علیه امام مسلمانان خروج کند، اما مردم بر او اجماع کنند، شما نیز خلافت وى را بپذیرید. از هر راهى که آن را به دست آورده باشد، اشکالى نخواهد داشت، چه با رضایت و چه با غلبه و پیروزى بر حاکم، اما خروج‏کننده از سنت پیامبر پیروى نکرده است. اگر خروج‏کننده بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است. جنگ با سلطان و خروج علیه او جایز نیست. هرکس این کار را انجام دهد، بدعت‏گذار خواهد بود.33
6. اللالکائى (متوفاى 814 ه. ق) و بخارى
لالکائى در کتاب السنّه، فصلى را به عقاید اهل‏سنت اختصاص داده است; از جمله عقاید آنان، »وجوب فرمانبردارى و اطاعت از حاکمان، چه درستکار و چه فاجر« است. وى به نقل از بخارى مى‏نویسد:
در طول چهل و شش سال، بیش از هزار تن از دانشمندان اهل حجاز، مکه، مدینه، کوفه، بصره، واسط، بغداد، شام و مصر را به کرّات از نزدیک دیده‏ام و آنان را درک نموده‏ام و همگى بر این عقیده بودند.34
7. نووى
وى در شرحى که بر صحیح مسلم نوشته، مى‏گوید:
خروج علیه خلفا و جنگ با آنان به اجماع مسلمانان حرام است; حتى اگر فاسق و ستمگر باشند. اهل‏سنت بر این مطلب اجماع دارند که فسق باعث عزل سلطان نمى‏شود.35
8. ابن‏حجر
وى در کتاب فتح البارى فى شرح صحیح بخارى به نقل از ابن‏بطال، چنین آورده است:
فقها بر وجوب اطاعت از سلطانِ چیره‏شده و سیطره‏یافته و لزوم جهاد در رکاب او اجماع کرده‏اند، و اینکه اطاعت از او بهتر از خروج علیه وى است; چراکه باعث جلوگیرى از خون‏ریزى و آرامش توده مردم خواهد شد. این مسئله استثناپذیر نیست، مگر آنکه از سلطان، کفر صریحى واقع شود.36
9. ابوبکر اسماعیلى
او در کتاب اعتقاد اهل الحدیث مى‏نویسد:
از جمله عقاید آنان، اعتقاد به وجوب نماز خواندن و نماز جمعه رفتن پشت سر پیشواى مسلمان است; چه درستکار و مؤمن باشد و چه فاجر و گناهکار; چراکه خداوند نماز جمعه را واجب کرد و با اینکه علم داشت که برگزارکنندگان آن ممکن است فاجر و فاسق باشند، ولى باز آن را واجب دانسته و استثنایى نگذارده; از جمله اعتقادات، لزوم جهاد در رکاب حاکمان است، حتى اگر ستمگر باشند.37
10. طحاوى و شارح الطحاویة
وى مى‏گوید:
خروج علیه رهبران و زمامداران را هرچند که ظالم و بیدادگر شوند، جایز نمى‏دانیم. آنان را نفرین نمى‏کنیم و دست از اطاعتشان برنخواهیم داشت. اطاعت از آنان را تا موقعى که مردم را به گناه و معصیت امر نکنند، اطاعت الهى مى‏دانیم و براى سلامتى و صلاح آنان دعا خواهیم کرد.38
همچنین شارح الطحاویة پس از ذکر ادله وجوب فرمانبرى و اطاعت از حاکمان مى‏نویسد:
قرآن و سنت بر وجوب اطاعت از ولىّ امر تا زمانى که به معصیت امر نکند، دلالت مى‏کند. در کلام الهى  أطیعوا اللّه و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منکم  تأمل کنید! چرا خداوند در اولى‏الامر، کلمه  اطیعوا  را تکرار نمى‏کند; چراکه اولى‏الامر را نباید به صورت استقلالى اطاعت کرد; تنها در امورى که اطاعت خدا و پیامبر است، قابل اطاعت هستند.  اطیعوا  در مورد پیامبر به این دلیل تکرار شده که ثابت کند اطاعت از پیامبر قطعاً اطاعت از خداوند است و ایشان به جز اوامر الهى، دستورى را صادر نمى‏کند. اما در خصوص دلیل وجوب اطاعت از حاکمان، حتى در صورت ارتکاب ظلم و ستم باید گفت: اطاعت از آنان انتخاب میان بد و بدتر است; چراکه تالى فاسد خروج علیه آنان از تالى فاسد ستمگرى‏شان بیشتر است. همچنین بردبارى بر ظلم و ستم آنان باعث کفاره گناهان و دوچندان شدن ثواب اعمال خواهد شد; زیرا مسلط شدن حاکمان ظالم بر مردم، نتیجه اعمال و کردار خود آنهاست، در نتیجه وظیفه مردم تلاش در استغفار و توبه و اصلاح رفتار و اعمال است. در قرآن مى‏خوانیم:
 آیا چون به شما (در جنگ احد) مصیبتى رسید (با آنکه در جنگ بدر) دو برابرش را (به دشمنان) رساندید گفتید: این (مصیبت) از کجا به ما رسید؟ بگو: آن از خود شما (و ناشى از بى‏انضباطى خودتان) است .39 نیز مى‏فرماید:
 و اینگونه برخى از ستمکاران را به (کیفر) آنچه به دست مى‏آورند، سرپرست برخى دیگر مى‏گردانیم .40 پس مردم براى خلاص شدن از ظلم حاکمان باید خودشان ظلم را ترک کنند.
مالک بن دینار گفته: در برخى از کتاب‏هاى الهى آمده: من مالک مُلک هستم و دل‏هاى ملوک و حاکمان در اختیار من است، پس هرکس مرا اطاعت کند، حاکمان را براى او رحمت، و هرکس از دستورات من نافرمانى کند، حاکمان را براى او مایه عذاب خواهم کرد، پس وقت خود را به دشنام دادن به زمامداران سپرى نکنید، بلکه توبه کنید تا با شما مهربان شوم.
11. الشیخ الصابونى (متوفاى 994 ه. ق)
وى در کتاب عقیدة أصحاب الحدیث مى‏نویسد:
اصحاب حدیث بر این باورند که خواندن نماز جمعه و عیدین و دیگر نمازها پشت سر حاکم و پیشواى مسلمان، چه درستکار و چه گناهکار و همچنین دعا براى موفقیت و صلاح آنان واجب است و خروج علیه آنها حتى با وجود روى‏آوردنشان به ظلم و ستم و حیف و میل اموال حرام مى‏باشد.41

آرا و نظریات دانشمندان وهابیت:
در رساله شیخ عبداللّه بن عبداللطیف آمده است:
اصحاب پیامبر(ص) به این احادیث عمل کرده و آنها را از اصول اسلام دانسته‏اند، و با اینکه از یزید بن معاویه، حجاج و خلفاى پس از آن - به جز عمر بن عبدالعزیز - رفتارهاى ناشایستى را دیده‏اند، که به صورت علنى از آنان سرزده بود، ولى با این حال، خروج علیه خلفا و دشنام دادن به آنها را حرام دانسته، کسانى را که علیه آنان خروج کنند، همچون خوارج، خارج از دین قلمداد نموده‏اند.42
برخى از مشایخ و علماى خاندان شیخ محمد بن عبدالوهاب، همچون شیخ محمد بن عبداللطیف، شیخ سعد بن حمد بن عتیق، شیخ عبداللّه بن عبدالعزیز العنقرى و دیگران مى‏نویسند:
از آیات قرآنى و احادیث نبوى و کلام علما و پژوهشگران، وجوب فرمانبردارى و اطاعت از ولىّ امر و تحریم کشمکش و مقابله با او فهمیده مى‏شود. کوتاهى او در انجام برخى واجبات، مجوزى براى مقابله با وى نخواهد بود، مگر آنکه کفر واضحى از وى سرزند.43
شیخ محمد بن عبداللطیف مى‏نویسد:
ادله در باب وجوب اطاعت از ولىّ امر از کتاب و سنت بسیار است تا آنجا که در برخى از روایات آمده است: »اسمعْ و أطعْ و إن أخذ مالک و ضرب ظهرک; فرمان حاکم را گوش دهید و از او اطاعت کنید حتى اگر اموال شما را بستاند و تازیانه به پشتتان بزند«. از این روى نافرمانى حاکم و اعتراض به او را حرام مى‏دانیم.44
شیخ عبداللّه بن عبدالعزیز العنقرى پس از ذکر ادله وجوب اطاعت از حاکم و نقل اقوال علما در این باب مى‏نویسد:
پس از آنکه نصوص قرآنى و احادیث نبوى و کلام علما را در باب وجوب اطاعت از ولىّ امر و تحریم مبارزه و منازعه با او و خروج علیه حکومتش فهمیدیم، گناهان و خطاهایى که از آنان صادر مى‏شود، موجب کفر و خروج از اسلام نمى‏شود. آنچه بر مسلمانان واجب است، نصیحت آنان به روش شرعى و با مدارا مى‏باشد. باید همچون سلف صالح، چهره حاکمان را در مجالس مختلف و میان مردم خراب نکنیم.
کسانى که بر این باورند که رویارویى با حاکمان از باب نهى از منکر است (که بر همه بندگان واجب است)، سخت در اشتباه و جهل به سر مى‏برند. اینان از درک مفاسدى که به سبب این باور در دین و دنیا مترتب خواهد شد عاجزند. تنها کسانى این مسئله را درک مى‏کنند که خداوند دل‏هایشان را نورانى ساخته و راه و روش سلف صالح را شناخته باشند. این عقیده و باور ما در خصوص حاکمان است و از کسانى که مخالف این عقیده‏اند و از هواى نفس خویش تبعیت مى‏کنند، بیزارى مى‏جوییم!45
شیخ عبدالعزیز بن باز در این خصوص مى‏گوید:
خروج علیه پیشوایان حتى در صورت گناهکار بودن آنان جایز نیست، بلکه باید در امور پسندیده از آنان تبعیت و در معصیت مخالفت نماییم، ولى دست از اطاعت آنان برنداریم.
سپس با ذکر چند حدیث دالّ بر این مطلب ادامه مى‏دهد:
منظور ما وجوب اطاعت و فرمانبرى در معروف و امور پسندیده از ولاة امر (امیران و علما) مى‏باشد، که در این صورت بهبود اوضاع، امنیت مردم، دادخواهى از مظلومان، دفع ظالمان و امنیت راه‏ها را درپى خواهد داشت. خروج علیه حاکم و ایجاد شکاف میان جامعه جایز نیست، مگر آنکه کفر آشکارى از وى سرزند، که دلیلى براى خروج در پیشگاه خدا باشد. البته مشروط به آنکه خروج کنندگان توانایى رویارویى با حاکم را داشته باشند و نتیجه بدترى درپى نداشته باشد.46
شیخ محمد بن عبداللّه بن سبیل، امام و خطیب مسجدالحرام مى‏گوید:
وجوب اطاعت از امامان، حاکمان و امیران مسلمانان در غیر معصیت خدا و رسول، عقیده غیرقابل تغییر اهل‏سنت است، حتى اگر انواع ظلم و جور و فسق از آنان سرزند. تا آن زمان که از دایره اسلام خارج نشده‏اند و کفر آشکار و بدون شبهه‏اى از آنان سر نزده، اطاعت از آنان واجب است. همان‏گونه که پیامبر اسلام(ص) فرمود: »مگر آنکه کفر آشکارى که حجت و دست‏آویز شما در پیشگاه الهى باشد، از آنان صادر شود«. پس صبر بر ستم حاکمان و بیداد آنان واجب است و از ضرر خروج علیه آنان و دست کشیدن از اطاعتشان بهتر خواهد بود; چراکه خروج علیه حاکمان، مفاسد بزرگى را درپى خواهد داشت و چه‏بسا باعث شعله‏ور شدن آتش فتنه‏اى شود که آثار آن ادامه پیدا کرده و باعث وخیم‏تر شدن اوضاع و حتى خون‏ریزى شود.47

دلایل قائلان به حرمت خروج علیه حاکم
1. تمسک به اطلاق آیات قرآن:
شیخ ابوبکر اسماعیلى در کتاب اعتقاد ائمة اهل الحدیث مى‏نویسد: خداوند نماز جمعه را واجب کرد و با علم به اینکه برگزار کنندگان آن ممکن است فاجر و یا فاسق باشند، ولى باز آن را واجب دانسته و استثنایى در آن قائل نشده است.48
خلاصه استدلال ایشان این است که امر خداوند به اطاعت حاکمان، همچون امر به خواندن نماز جمعه پشت سر حاکم، به صورت مطلق آورده شده است; پس تنها در مواردى که حاکم به معصیت الهى امر کند، مى‏توان از دستور او سرپیچى کرد; و در موارد دیگر مطلقاً باید از وى تبعیت و پیروى کرد و خروج علیه او حرام است، مگر در صورتى که کفر آشکارى از وى سرزند.
نقد دلیل اول:
تمسک به اطلاق آیه کریمه قرآن، از عجیب‏ترین استدلال‏ها به کتاب الهى است; زیرا:
اولاً: خداوند متعالى ولایت و امامتى را براى فاسقان بر مسلمانان وضع نفرموده است:
و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود، و وى آن همه را به انجام رسانید، (خدا به او) فرمود: من تو را پیشواى مردم قرار دادم. (ابراهیم) پرسید: از دودمانم (چطور)؟ فرمود: پیمان من به بیدادگران نمى‏رسد.49
و در آیه‏اى دیگر از قرآن مى‏فرماید:
و به کسانى که ستم کرده‏اند، متمایل مشوید که آتش دوزخ به شما مى‏رسد.50
بنابراین وقتى تمایل داشتن به ستمگران حرام است، چگونه مى‏توان براى آنان ولایت و امامت بر مسلمانان را تصور کرد؟! آیه 59 از سوره نساء، ما را به اطاعت از ولىّ امر رهنمون مى‏سازد، در حالى که آییات 124 سوره بقره و 113 سوره هود، ولایت و امامت ظالمان را نفى کرده است. علماى اصول در این‏گونه استدلال‏ها مى‏گویند: »انّ الحکم لا یثبت موضوعه; حکم، موضوع خود را ثابت نمى‏کند«، و در این مورد، حکم به اطاعت ولىّ امر، براى افرادى که با ظلم و ستم به قدرت دست یابند، ولایت و امامتى را ثابت نمى‏کند.
ثانیاً: تفاوت قائل شدن میان مخالفت با حاکمان و حرمت خروج علیه آنان - به گونه‏اى که گفته شود با دستورات حاکم در مواردى که معصیت و گناه باشد، مخالفت مى‏کنیم، ولى در عین حال خروج بر او را حرام مى‏دانیم - عملاً امکان‏پذیر نخواهد بود; چراکه دستور حاکم به انجام معصیت یا به صورت موردى اتفاق مى‏افتد و سپس از نظر خود برمى‏گردد، که در این صورت اگر حاکم قانونى و شرعى مسلمانان باشد، ولایت او قطع نخواهد شد; یا آنکه حاکم در گمراهى خویش غوطه‏ور شده و بر ستمکارى و گمراهى و تباهى و فساد روى زمین اصرار دارد - همچون بسیارى از زمامداران گذشته و حال کشورهاى اسلامى - که در این صورت جدا کردن حکم مخالفت با دستورات او براساس حدیث نبوى: »لاطاعة لمخلوق فى معصیة الخالق«51 و حرمت خروج علیه حاکم گناهکار، امرى ناممکن خواهد بود.
فرق گذاشتن میان این دو حالت، بیشتر به فرضیه مى‏ماند، تا حکم شرعى; زیرا حاکمى که بداند مسلمانان از خروج علیه او منع شده‏اند، قطعاً آنان را به اطاعت از دستورات غیرقانونى و اوامرى که موجب معصیت شوند مجبور خواهد کرد، و این همان چیزى است که تاریخ معاصر نمونه‏هاى زیادى از آن را به نمایش گذارده است. بنابراین هیچ‏گونه راه گریزى از گناهان و دستورات حرام وجود ندارد، مگر خروج بر حاکم.
ثالثاً: خداى متعالى ما را از تمایل و رکون نسبت به ستمکاران نهى فرموده است; تمایل به ستمکاران، نه‏تنها با اطاعت از آنان تحقق مى‏یابد، بلکه با قبول ولایت و حاکمیتشان نیز محقق خواهد شد. پذیرش امامت و رهبرى ستمکاران و زیر سلطه حکومت و زعامت آنان رفتن، از بارزترین مصادیق رکون و تمایل به ظالمان به شمار مى‏رود.
خداوند مى‏فرماید: »و به کسانى که ستم کرده‏اند، متمایل مشوید که آتش (دوزخ) به شما مى‏رسد«.52 چنانچه بپذیریم اطلاق آیه 59 سوره نساء، شامل معصیت الهى هم مى‏شود، آیه 113 سوره هود آن را تخصیص مى‏زند و تنها شامل زمامدارانى خواهد شد که به احکام دینى پایبند هستند و به حدود الهى تجاوز نمى‏کنند و در صورت انحراف از مسیر دیانت، امامت و ولایت آنها از بین خواهد رفت.
رابعاً: همانگونه که مخالفت با حاکم ستمگر در معصیت خداوند واجب است، اطاعت از او در غیر که معصیت الهى نیز حرام است; چراکه پذیرش اطاعت وى، رکون و تمایل به او خواهد بود و خداوند ما را از آن نهى فرموده است.
ابن‏تیمیه در کتاب منهاج السنّه مى‏نویسد:
اگر کافر یا فاسقى دستورى بدهد که اطاعت الهى در آن باشد، اطاعت از آن حرام نیست. وجوب انجام آن عمل به خاطر دستور فاسق یا کافر ساقط نخواهد شد. همان‏گونه که اگر سخن درستى از وى شنیدیم، جایز نیست او را تکذیب نماییم. وجوب پیروى از سخن حق، به صرف آنکه گوینده‏اش فاسق است، ساقط نخواهد شد.53
شگفتى این سخن آن است که میان پیروى از حق و پیروى از فاسق در مواردى که حق مى‏گوید، تفاوت نگذاشته است. ما از حق تبعیت مى‏کنیم، ولى از فاسق حتى در مواردى که مطلب حقى را بخواهد، پیروى نخواهیم کرد; چراکه خداوند ما را از رکون و پیروى از او برحذر داشته و نهى کرده است. پیروى از فاسق، مصداق رکون و اطاعت از اوست. همچنین خداوند متعالى به ما دستور مى‏دهد به طاغوت کفر بورزیم و از پذیرش او سرباز زنیم. بدون تردید حاکم ستمگر مصداق بارز طاغوت به شمار مى‏رود و کفر به طاغوت به معناى عدم اطاعت از اوست.
ابن‏تیمیه به دنبال آن است که میان اطاعت از طاغوت و اطاعت از اوامرى که از سوى او صادر شده و مخالف دستورات الهى نیست، تساوى قائل شود، ولى تفاوت میان آن دو بسیار است، همان‏گونه که عدم پذیرش دستورات طاغوت در این‏گونه موارد، معصیت الهى نخواهد بود.
خداى بزرگ مى‏خواهد هیچ سلطه و حاکمیتى براى طاغوت حتى از راه داورى میان مردم یا دعوت آنان به اقامه نماز جمعه ثابت نگردد. خداوند مى‏فرماید:
آیا ندیده‏اى کسانى را که مى‏پندارید به آنچه به سوى تو نازل شده، ایمان آورده‏اند (با این همه) مى‏خواهند داورى میان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنکه قطعاً فرمان یافته‏اند که بدان کفر بورزند، ولى شیطان مى‏خواهد آنان را به گمراهى دورى دراندازد.54
روایت عمر بن حنظله که نزد فقها به »مقبوله« شهرت یافته است، نیز به همین مسئله تصریح مى‏کند:
من تحاکم إلیهم فى حق أو باطل فإنّها تحاکم إلى الطاغوت و ما یحکم له فإنّها یأخذه سُحْتاً و إن کان حقّاً ثابتاً له... ;55
هرکس در دعاوى، چه حق باشد و چه باطل به سلطان مراجعه کند، در حقیقت به طاغوت مراجعه کرده و هرچه را به حکم آنها بگیرد، در حقیقت به طور حرام گرفته، گرچه آنچه دریافت مى‏کند، حقِ ثابتِ او باشد; زیرا آن را به حکم و با رأى طاغوت و قدرتى که خداوند دستور داده به او کفر بورزند، گرفته است.
به تصریح این روایت، خداوند به ما دستور مى‏دهد به طاغوت کفر ورزیم و حاکمیت او را نپذیریم، حتى در صورتى که دستورات حقى از او صادر گردد; چراکه پذیرش دستورات طاغوت توسط مسلمانان، موجب تسلط آنها بر مؤمنان و داخل شدن تحت سیطره حکومت و محکم شدن پایه‏هاى نظام آنها خواهد شد، و این همان چیزى است که خدا ما را از آن نهى فرمده است.
خامساً: خداوند ما را از پیروى افراط گرایان، مفسدان، انسان‏هاى غافل، هواپرستان، هوس‏رانان و گناه‏کاران به طور مطلق - چه در گناهان و چه در طاعات - نهى فرموده است. در قرآن مى‏خوانیم:
و فرمان افراط گرایان را پیروى نکنید، آنان که در زمین فساد مى‏کنند و اصلاح نمى‏کنند. 56
و نیز:
و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساخته‏ایم و از هوس خود پیروى کرده و (اساس) کارش بر زیاده‏روى است، اطاعت مکن.57
و همچنین:
پس در برابر فرمان پروردگارت شکیبایى کن، و از آنان، گناهکار یا ناسپاسگزار را فرمان مبر.58
اینگونه نیست که عدم پیروى از مسرفان و ستمگران، در اسراف و ستم آنان باشد، بلکه خداوند به ما دستور مى‏دهد به طور مطلق، چه در صلاح و چه در فساد با آنان قطع رابطه نماییم; چراکه همکارى با آنها در غیر امور فاسد و ستمگرانه، باعث تقویت حکومت آنان خواهد شد; مسئله‏اى که قطعاً مورد رضایت خداوند نیست.

2. استدلال به روایات
قائلان به وجوب اطاعت از حاکمان ستمگر، براى اثبات مدعاى خویش به روایاتى تمسک کرده‏اند که به بخشى از آنها اشاره خواهیم کرد:
مسلم در صحیح خود به نقل از حذیفة بن الیمان روایت مى‏کند:
عرض کردم: یا رسول اللّه! ما در عالم شرّى بودیم که با بعثت شما وارد خیر شدیم، پس از این شرّى در پیش است؟ فرمود: آرى. عرض کردم: آیا به دنبال آن شر، خیرى در پیش خواهد بود؟ فرمود: آرى. عرض کردم: آیا پس از آن خیر، شرّى در پیش است؟ فرمود: بله. عرض کردم: چگونه؟ فرمود: یکون بعدى أئمة لا یهتدون بهدایى و لا یستنّون بسنّتى و سیقوم فیهم رجال قلوبهم قلوب الشیاطین فى جثمان إنس; پس از من پیشوایانى مى‏آیند که بر دین من نیستند; به هدایت راه نمى‏روند و به سنت من عمل نمى‏کنند. میان آنها مردانى قیام مى‏کنند که دل‏هاى آنها دل‏هاى شیاطین در پیکره انسان است.
عرض کردم: اگر آن زمان فرا رسید و آن دوره را درک کردم، وظیفه‏ام چیست؟ فرمود: بشنو و فرمان امیر را اطاعت کن، اگرچه بر پشت تو تازیانه زند و اموالت را ببرد; گوش ده و اطاعت کن!59
مسلم در روایتى دیگر از سلمة بن یزید جعفى روایت مى‏کند:
از رسول خدا سؤال کردم: اى پیامبر! به من خبر ده و مرا متوجه کن که اگر امیرانى بر ما حاکم شدند و حق خودشان را از ما بگیرند، ولى حقى را که ما مى‏خواهیم، به ما ندهند، تکلیف ما چیست؟ پیامبر رویش را برگرداند و اعتنا نکرد. باز سؤال کردم و پیامبر اعتنایى نکرد. باز سؤال خود را تکرار کردم، در این حال اشعث بن قیس او را به طرفى کشید که دیگر سخن نگوید. در این حال رسول خدا فرمود: إسمعوا و أطیعوا فأنما علیکم ما حمّلوا و علیکم ما حمّلتم; بشنوید و اطاعت کنید; زیرا وظیفه آنان برعهده خود آنهاست و شما هم تکلیف خودتان را دارید.60
عبادة بن الصامت چنین روایت کرده است:
رسول خدا(ص) از ما خواست تا با او بیعت کنیم و ما نیز بیعت کردیم. از جمله امورى که عهد کردیم، گوش فرا دادن به فرامین و اطاعت ایشان در راحتى و سختى و اوقات خوشایند و ناخوشایند و جان‏فشانى در راه او و اینکه در مسائل مربوط به حکومت با زمامداران منازعه نکنیم. حضرت فرمود: إلا أن تروا کفراً بواحاً عندکم من الله فیه برهان; مگر آنکه کفرى آشکار که دلیل شما براى خروج در پیشگاه خداوند باشد، از حاکم سرزند.61
عوف بن مالک از رسول خدا(ص) روایت مى‏کند که حضرت فرمود:
خیار أئمتکم الذین تحبّونهم و یحبّونکم و یصلّون علیکم و تصلّون علیهم و شرار أئمتکم الذین تبغضونهم و یبغضونکم...;
بهترین پیشوایان شما کسانى هستند که آنان را دوست بدارید و آنان نیز شما را دوست داشته باشند و بر آنان درود فرستید و بر شما درود بفرستند; و بدترین پیشوایان شما کسانى هستند که آنان را دشمن مى‏دارید و آنان شما را دشمن مى‏دارند و آنان را لعنت مى‏کنید و آنان نیز شما را لعنت مى‏کنند.
گفته شد: یا رسول اللّه! آیا آنان را با شمشیر برانیم؟ فرمود: تا وقتى که بین شما نماز برپا مى‏دارند خیر، ولى آن‏گاه که در حکمرانى وى چیزى را مشاهده کردید که براى شما ناخوشایند است، کار او را ناپسند شمارید، اما دست از اطاعت او نکشید.62
از امّ‏سلمه نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود:
ستکون اُمراء فتعرفون و تنکرون فمن عرف برى‏ء و مَن أنکر سلم...;
به زودى پیشوایان و حاکمانى خواهند آمد که برخى از شما نسبت به آنان شناخت دارید و برخى ندارید; پس آنکه شناخت پیدا کرد، قهراً تبرئه مى‏شود و آنکه شناخت پیدا نکرد، سالم مى‏ماند، ولى بدا به حال آنکه رضایت داد و پیروى نمود.
عرض کردند: آیا با آنان مبارزه نکنیم؟ فرمود: خیر، تا آن گاه که نماز مى‏خوانند.63
مقصود از اینکه »هرکس شناخت پیدا کرد، تبرئه مى‏شود« آن است که هرکس عمل منکر را شناخت، راهى براى برائت و دورى از گناه و عقوبت آن پیدا خواهد کرد و با دل یا زبان و یا قلب خویش آن را عوض مى‏کند. در روایت دیگرى به جاى این عبارت آمده است: »فمن کره فقد برى‏ء; هرکس آنان را انکار کند، تبرئه خواهد شد« که در این صورت معناى حدیث روشن خواهد بود.
از ابن‏عباس نقل شده است که پیامبر(ص) فرمود:
مَن کره مِن أمره شیئاً فلیصبر علیه فأنه لیس أحد من الناس خرج مِن السلطان شبراً فمات علیه...;64
هرکس از فرمانرواى خود به سبب چیزى ناراضى است، باید صبر کند; زیرا هیچ‏یک از مردم به اندازه یک وجب از حکومت خارج نمى‏شوند، مگر آنکه اگر به این حالت بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است.
باز در همان کتاب به نقل از نافع چنین روایت شده است:
عبداللّه بن عمر (فرزند خلیفه دوم) هنگام ماجراى »حره« در زمان یزید بن معاویه بر عبداللّه بن مطیع (که علیه یزید قیام کرده بود) وارد شد. عبداللّه بن مطیع گفت: براى ابى‏عبدالرّحمن (کنیه عبداللّه بن عمر) بالش بیاورید. ابن‏عمر گفت: براى نشستن نیامده‏ام، آمده‏ام براى تو حدیثى نقل کنم. از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: من خلع یداً مِن طاعة لقى الله یوم القیامة لا حجة له و مَن مات و لیس فى عنقه بیعة مات میتة جاهلیة; کسى که دست از اطاعت بکشد، خداوند را در روز قیامت بدون آنکه حجتى داشته باشد، ملاقات خواهد کرد، و کسى که بمیرد و بر عهده وى بیعت نباشد، به مرگ جاهلیت مرده است.65
قاضى ابویوسف در کتاب الخراج از حسن بصرى روایت کرده است که پیامبر(ص) فرمود:
لا تسبّوا الولاة فانهّم إنْ أحسنوا کان لهم الأجر و علیکم الشکر و إنْ أساؤوا فعلیهم الوزر و علیکم الصبر...;66
فرمانروایان را دشنام ندهید; چراکه اگر نیکوکار باشند، براى آنان ثواب و پاداش است و بر شما شکر، و اگر بد باشند، گناهش به گردن آنان است و بر شماست صبر. همانا آنان نعمت‏هاى خدا هستند که به وسیله آنان از کسانى که خواسته باشد، انتقام مى‏گیرد، پس با تعصب و غضب به استقبال نقمت خدا نروید، بلکه با آرامش و گریه و زارى از نقمت استقبال نمایید.
در سنن ابى‏داوود از ابى‏هریره روایت شده است که پیامبر(ص) فرمود:
الجهاد واجبُ علیکم مع کلّ أمیر برّاً کان أو فاجراً...;67
جهاد بر شما همراه هر حاکمى واجب است، نیکوکار باشد یا بدکار، و نماز پشت سر هر مسلمان واجب است، نیکوکار باشد یا بدکار، اگرچه مرتکب گناهان کبیره گردد«.
روایات بسیار دیگرى نیز وجود دارد که بیانگر وجوب اطاعت و فرمانبردارى از حاکمان ستمگر و عدم جواز خروج علیه آنان است. این روایات به نوعى به روایات مستفیض ما شیعیان در این باب شباهت دارند.
این روایات با دو گروه دیگر از روایات و احادیث (که از جهت سند و دلالت از روایات اشاره شده قوى‏تر هستند) تعارض دارند. دسته اول روایاتى است که بر وجوب امر به معروف و نهى از منکر دلالت دارند و به ما دستور مى‏دهند که امور منکر را با اقدام عملى از بین ببریم، و دسته دیگر روایاتى است که ما را از کمک و یارى زمامداران ستمگر نهى کرده است. حال به توضیح این دو گروه از روایات مى‏پردازیم:
1. وجوب امر به معروف و برچیدن منکر به صورت اقدام عملى:
روایات در این باب بسیارند و صراحت دارند که مرتبه بالاى امر به معروف و نهى از منکر، مرحله اقدام عملى، و در درجه دوم تذکر زبانى، و در پایین‏ترین مرتبه به صورت انکار قلبى است که ضعیف‏ترین مراتب ایمان به شمار مى‏رود.
منظور از تغییر وضع موجود با اقدام عملى، به کارگیرى زور و قدرت است. ترمذى از طارق بن شهاب نقل مى‏کند:
اولین کسى که خطبه‏ها را بر نماز مقدّم کرد، مروان بود. فردى به مخالفت با وى برخاست و گفت: برخلاف سنت پیامبر(ص) عمل کردى. مروان در جواب گفت: این مطلب به تو ربطى ندارد. پس ابوسعید گفت: این مرد به وظیفه خویش عمل کرد; چراکه از پیامبر(ص) شنیدم: من رأى منکراً فلینکر بیده و مَن لم یستطع فبلسانه و مَن له یستطع فبقلبه و ذلک أضعف الإیمان; هر آن کس که عمل منکرى را مشاهده کند، باید با اقدام عملى به مخالفت با آن بپردازد و اگر نتوانست، با زبان خویش جلوگیرى کند و اگر نتوانست، در دلْ آن عمل را انکار نماید، که این ضعیف‏ترین مراتب ایمان است.
ابوعیسى مى‏گوید: این حدیث، صحیح و حسن است.68
برخلاف دیدگاهى که مراتب امر به معروف و نهى از منکر را به صورت »امرى تنازلى« تعریف مى‏کند، و عدم قیام در برابر ظالمان را بالاترین مرتبه آن مى‏شمارد، در این احادیث به صورت »امرى تصاعدى« تعریف شده و قیام و اقدام عملى، بالاترین مرتبه امر به معروف و نهى از منکر به شمار آمده است.
ترمذى در سنن خویش از ابى‏سعید خدرى از پیامبر اسلام(ص) روایت مى‏کند:
إن مِن أعظم الجهاد کلمة عدل عند سلطان جائر;69
از برترین جهادها، سخن عادلانه نزد سلطان جائر گفتن است.
نیز از نعمان بن بشیر نقل کرده است:
پس از نماز عشا در مسجد نشسته بودیم که پیامبر(ص) از منزل خود خارج شده و به مسجد آمد. نگاه به آسمان کرده و سپس نگاهش را پایین انداخت. گمان بردیم که حادثه‏اى در آسمان اتفاق افتاده. فرمود: ألا إنها ستکون بعدى أمراء یظلمون و یکذبون...;70
پس از من حاکمانى سرکار خواهند آمد که ستم خواهند کرد و دروغ خواهند گفت. پس هرکس دروغ آنان را تصدیق کرده و در کنار آنان و یاور آنها در ستمگریشان باشد، از من نیست و من از او نیستم، و هرکس که آنان را تصدیق نکند و یاورشان نباشد، از من است و من از اویم.
در صحیح مسلم از پیامبر اسلام(ص) روایت شده:
مَن رأى منکم منکراً فلیغیّره بیده... ;71
هر آن کس از شما که منکرى را ببیند، باید با اقدام عملى به مخالفت با آن بپردازد. اگر نتوانست، با زبان خویش جلوگیرى کند. اگر نتوانست، در دل خویش آن عمل را انکار نماید و این ضعیف‏ترین مراتب ایمان است.
نیز از جابر بن عبداللّه نقل مى‏کند:
شنیدم که پیامبر(ص) فرمود: لا تزال طائفة مِن امتى یقاتلون عن الحق ظاهرین...;72
پیوسته دسته‏اى از امت من بر اساس حق جهاد مى‏کنند و پیروز خواهند بود تا روز قیامت فرا برسد.
باز در همان کتاب به سند خویش از جابر بن سمره از پیامبر اکرم(ص) روایت مى‏کند:
لن یبرح هذا الدین دائماً یقاتل علیه عصابة مِن المسلمین...;73
پیوسته دین برپا خواهد بود و گروهى از مسلمانان براى آن جهاد مى‏کنند تا قیامت فرا برسد.
در سنن ابى‏داوود به سند خویش از عبداللّه بن مسعود آورده است:
پیامبر(ص) فرمود: إن أوّل ما دخل النقص على بنى اسرائیل کان الرجل یلقى الرجل فیقول یا هذا اتّق الله و دغ ما تصنع فإنّه لا یحلّ لک ثم یلقاه مِن الغد فلا یمنعه ذلک أنْ یکون...;74
اولین ایرادى که بر بنى‏اسرائیل وارد شد، این بود که یکى از آنان دیگرى را ملاقات مى‏کرد و به او مى‏گفت: از خدا بترس و دست از کارهاى خود بردار. این کارها براى تو شایسته نیست، آن‏گاه فردا او را ملاقات مى‏کرد، اما کارهاى زشت او مانع نمى‏شد که با وى هم‏غذا و هم‏کاسه و همنشین شود. پس آنگاه که چنین کردند، خداوند رابطه دل‏هاى آنها را برهم زد، آن‏گاه این آیه را تلاوت فرمود:
»آنان که از بنى‏اسرائیل کافر شدند، با زبان داوود و عیسى بن مریم مورد لعن قرار گرفتند«، تا آنجا که فرمود: »اینان فاسقان هستند. « آنگاه پیامبر افزود: باید امر به معروف و نهى از منکر کنید و دست ستمگر را بگیرید و او را به حق بازگردانید و وى را در چهارچوب حق محدود کنید.
باز در سنن ابى‏داوود به سند خویش از قیس، از ابوبکر آمده است که در خطابه‏اى پس از حمد و ثناى الهى گفت:
اى مردم! آیه »علیکم انفسکم، لا یضرکم مَن ضلّ اذا اهتدیتم; بر شما باد نفس‏هاى خودتان. اگر شما هدایت یافتید، کسانى که گمراه شده‏اند، به شما آسیبى نمى‏رسانند« را مى‏خوانید، ولى درست معنا نمى‏کنید. از خالد شنیدم که مى‏گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: إن الناس إذا رأوا الظالم فلم یأخذوا على یدیه... ; مردم اگر ستمگرى را مشاهده کنند و دست او را از ستمگرى باز نگیرند، دور نیست که خداوند همه آنها را به عذاب فرا گیرد.
عمرو از هشیم نقل کرده که از پیامبر(ص) شنیدم:
ما مِن قوم یُعمل فیهم بالمعاصى ثمّ یقدرون على أن یغیّروا...;75
اگر بین قومى معصیت صورت گیرد و آنان قادر باشند که از آن جلوگیرى کنند اما جلوگیرى نمى‏کنند، بعید نیست خداوند همه آنان را به عذاب گرفتار کند.
باز در همان کتاب به سند خویش از جریر، نقل شده که از پیامبر(ص) شنیدم:
ما مِن رجلً یکون فى قوم یُعمل فیهم بالمعاصى یقدرون على أن یغیّروا علیه...;76
خداوند هیچ قومى را که فردى میان آنان معصیت مى‏کند و قدرت اعتراض به وى را دارند اما به او اعتراض نمى‏کنند، رها نمى‏گذارد، مگر اینکه پیش از مردن، همه آنها را عذاب خواهد کرد!
در سنن ابن‏ماجه، از پیامبر(ص) روایت شده:
لا تزال طائفة من امتى قوّامة على أمر الله...;77
پیوسته طایفه‏اى از امت من بر امر خداوند پایدار مى‏مانند و کسانى که با آنان مخالفت مى‏کنند، نمى‏توانند به آنان زیان برسانند.
همچنین در کتاب الدّر المنثور از پیامبر(ص) روایت شده:
إن رحى الإسلام ستدور فحیث ما دار القرآن فدوروا به...;78
همانا آسیاب اسلام به زودى به گردش درمى‏آید، پس به آن‏سو که قرآن مى‏گردد، به گردش درآیید. چه‏بسا سلطان و قرآن با یکدیگر مى‏جنگند و از هم جدا مى‏شوند، و اینکه به زودى بر شما پادشاهانى حاکم مى‏شوند که بر شما به نوعى حکم مى‏رانند و بر خودشان به نوعى دیگر. پس اگر آنان را پیروى کنید، شما را گمراه مى‏کنند و اگر نافرمانیشان کنید، شما را به قتل مى‏رسانند. گفتند: اى پیامبر! اگر آن روز را درک کردیم، چه کنیم؟ فرمود: همانند اصحاب حضرت عیسى(ع) باشید که ارّه و بر چوبه دار بالا کشیده مى‏شدند! مرگ در اطاعت خدا بهتر از زندگى در معصیت خداوند است.
در نهج السعاده، مستدرک نهج البلاغه آمده است:
ابوعطاء مى‏گوید: امیرالمؤمنین على بن ابى‏طالب(ع) در حالى که ناراحت بود و نفس عمیق مى‏کشید، بر ما وارد شد و فرمود: کیف أنتم و زمان قد أظلکم؟ تعطّل فیه الحدود و یتّخذ المال فیه دولاً و یعادى فیه أولیاء الله...; چگونه هستید آنگاه که زمانى بر شما سایه افکند که حدود الهى در آن تعطیل شده و مال خدا را دست به دست مى‏چرخانند و دوستان خدا را دشمن مى‏دارند و دشمنان خدا را دوست مى‏دانند؟
عرض کردیم: اگر آن روز را درک کردیم، چه کنیم؟ فرمود: همانند اصحاب حضرت عیسى(ع) باشید که ارّه و به دار آویخته مى‏شدند. مرگ در اطاعت خدا بهتر از زندگى در معصیت خداوند است.79
در روایتى از جابر از امام صادق(ع) آمده است:
فأنکروا بقلوبکم و الفظوا بألسنتکم و صکّوا بها جباههم...;80
منکر را با دل‏هایتان ناخوشایند بدارید و با زبان‏هایتان نهى کنید و با اِعمال قدرت پیشانى کسانى را که مرتکب منکر مى‏شوند، بکوبید و در راه خدا از ملامت هیچ ملامتگرى باک نداشته باشید، پس اگر اندرز گرفتند و به حق بازگشتند، دیگر کارى به آنها نداشته باشید; زیرا مبارزه همواره با کسانى است که به مردم ستم مى‏کنند و به ناحق در زمین فساد برمى‏انگیزند. براى اینان است کیفر دردناک. با اینان است که باید با پیکرهاى خود جهاد کنید و با دل‏هایتان به آنان کینه بورزید، بدون اینکه بخواهید خود سلطه یافته یا اموالى را غصب کنید و یا با ستمکارى بخواهید ظفر بیابید. تا آنگاه که به امر خداوند بازگردند و به اطاعت خداوند گردن نهند.
همان‏گونه که به روشنى از حدیث فهمیده مى‏شد، خداوند به مسلمانان اجازه نمى‏دهد با سیطره ستمگران کنار بیایند، بلکه مى‏توانند پس از بى‏نتیجه ماندن اندرزها، با قدرت با آنان مقابله کرده و آنها را وادار کنند در برابر حق گردن گذارند و از آن تبعیت کنند.
شریف رضى در نهج البلاغه از امام على(ع) روایت مى‏کند:
فمنهم المنِر للمنکَر بقلبه و لسانه و یده فدلک المستکمل لحضال الخیر و منهم المنکِر للسانه و قلبه التارک بیده...;81
برخى منکر را با دست و زبان و قلب مورد انکار قرار مى‏دهند. این آن کسى است که خصلت‏هاى نیک را به کمال رسانده است. برخى آن را با زبان و قلب مورد انکار قرار مى‏دهند، ولى دست فرو مى‏گذارند. این افراد دو خصلت از خصال نیک را آورده و دیگرى را ضایع کرده‏اند. برخى با قلب مورد انکار قرار داده، ولى دست و زبان را فرو نهاده‏اند. این آن کسى است که از سه خصلت، دو خصلت نیک را ضایع کرده و یکى را به جا آورده است. برخى نه با زبان و نه با قلب و نه با دست، نهى از منکر نمى‏کنند. اینان مردگانى هستند در میان زنده‏ها. همه اعمال نیک و جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهى از منکر، همانند قطره‏اى است در برابر دریا. بى گمان امر به معروف و نهى از منکر، نه اَجَل را نزدیک مى‏کند و نه از روزى مى‏کاهد. برتر از همه این‏ها، ابراز سخن عادلانه‏اى است در برابر پیشواى ستمگر.
در تفسیر منسوب به امام حسن عسکرى(ع) به نقل از پیامبر(ص) روایت شده:
مَن رأى منکم منکراً فلینکر بیده ان استطاق فإن لم یستطع فبلسانه...;82
هرکس از شما منکرى را ببیند، باید با دست خویش (عملاً) آن را انکار نماید و اگر نتوانست با زبان و اگر نتوانست با قلب خویش انکار کند. همین که خداوند بداند که در دل از آن عمل منکر بیزار و ناراحت است، کفایت مى‏کند.
حضرت اباعبداللّه الحسین(ع) در باب امر به معروف و نهى از منکر مى‏فرمایند:
اعتبروا ایهّا الناس بما وعظ الله به أولیاءه مِن سوء ثنائه على الأحبار...;
اى مردم! از موعظه‏هاى خداوند به اولیاى خود (آن‏گاه که احبار و علماى یهود را سرزنش مى‏کند) عبرت بگیرید، آنجا که مى‏فرماید: »چرا ربانیون و احبار، آنان را از گفتار آلوده‏شان باز نداشتند.83 و نیز آنجا که مى‏فرماید: »از بنى‏اسرائیل، آنان که کفر ورزیدند، مورد لعن قرار گرفتند - تا آنجا که مى‏گوید: - و چه بدکارهایى را مرتکب مى‏گشتند.«84 و خداوند سبحان بدین جهت بر آنان عیب گرفت که ستمگرانى را که در مقابل‏شان مرتکب اعمال زشت و فساد مى‏شدند، مشاهده مى‏کردند، اما به خاطر منافعى که از ستمگران به آنان مى‏رسید و نیز به خاطر ترسى که از آنان داشتند، نهى‏شان نمى‏کردند و حال آنکه خداوند متعالى مى‏فرماید: »از مردم نهراسید و از من بترسید. «85 و نیز مى‏فرماید: »مردان و زنان مؤمن، برخى از آنها اولیاى برخى دیگر هستند. امر به معروف و نهى از منکر مى‏نمایند. «86 خداوند سبحان بر امر به معروف و نهى از منکر به عنوان دو فریضه شرعى تأکید کرده، بدان‏جهت که آگاه است اگر آن‏دو در جامعه اجرا نشوند، تمام فرایض، چه فرایض سخت و چه فرایض آسان اجرا نخواهند شد; چراکه امر به معروف و نهى از منکر وسیله دعوت به اسلام همراه با بازگرداندن حقوق افراد ستمدیده، مخالفت با ستمگر، تقسیم بیت‏المال و غنایم و گرفتن صدقات و واجبات مالى از جاى خود و مصرف آن در جایگاه به حق خودش مى‏باشد، و شما اى جماعت (علما) جماعتى هستید که به علم مشهورید و به خوبى نامور و به خیرخواهى معروف، و به خاطر انتسابتان به خدا در نفوس و دل‏هاى مردم با ابهتید. افراد شریف از شما مى‏ترسند و افراد ضعیف به شما احترام مى‏گذارند. افرادى که بر آنها فضیلت و تسلطى ندارید، شما را بر خویشتن مقدم مى‏دارند. در برآوردن حواج مردم، هنگامى که از دست‏یابى به آن محروم گردند، شفاعت مى‏کنید، و در کوچه و بازار با هیبت پادشاهان و کبکبه بزرگان راه مى‏روید. آیا تمامى اینها که به آن نایل شدید، جز به خاطر امیدى است که بر شما مى‏رفت که قیام به حق کنید؟ اکنون شما را چه مى‏شود که بیشترین حقوق الهى را زیر پا گذاشته‏اید؟
شما حق پیشوایان به حق را سبک شمرده‏اید و حق ضعیفان را پایمال ساختید، اما آنچه را به گمان خود، حق خویش مى‏دانستید، مطالبه کردید. شما هرگز نه مالى را در راه خدا از دست دادید و نه جانتان را براى آنکه خلقش کرده، هیچ‏گاه به مخاطره افکندید و نه با هیچ قوم و عشیره‏اى در جهت خدا دشمنى و مبارزه کردید. شما بهشت و همنشینى با پیامبران الهى و امان از عذاب جهنم را از خداوند آرزو مى‏کنید، ولى من بر شما - اى کسانى که از خدا آرزوى بهشت دارید - مى‏ترسم که نقمتى از نقمت‏هاى الهى شما را فرا گیرد; چراکه از کرامت الهى به چنین مقام و منزلتى دست یافته‏اید، اما آن‏کس را که خداوند واقعاً بزرگش شناخته، گرامى نمى‏دارید، با آنکه خود به خاطر خدا در میان بندگان خدا مورد احترام هستید.
مشاهده مى‏کنید که عهد و پیمان‏هاى الهى شکسته شده، اما فریاد سر نمى‏دهید، در صورتى که به خاطر پاره‏اى از عهد و قرارهاى پدرانتان ناله و فزع مى‏کنید، اما عهد و ذمه رسول خدا حقیر و پایمال شده، نسبت به آن بى‏توجه هستید. کورها و لال‏ها و زمینگیرها که در شهرها بدون سرپرست رها گشته‏اند، بر آنان رحم نمى‏آورید و نه در جایگاه خود براى آنان کارى انجام مى‏دهید و نه کسانى را که مى‏خواهند به آنان کمک کنند، یارى مى‏رسانید، اما خود با ساخت و پاخت و سازش با ستمگران براى خویش امان و ایمنى مى‏جویید! همه اینها از مواردى است که خداوند سبحان شما را جهت پرهیز از انجام آن و نهى از منکر، و به مبارزه با آن امر فرموده، اما از آن غافلید.
... پس اینک شما اى علماى بلاد! اگر ما را یارى ندهید و با ما به انصاف رفتار ننمایید، ستمگران بر شما قوّت خواهند یافت و در خاموش کردن نور پیامبرتان تلاش خواهند کرد و خدا ما را کافى است. تنها به او توکل نمایید و به درگاه او انابه آورید و بازگشت‏ها به سوى اوست.87
بنابراین روایات بسیارى وجود دارد که بر وجوب امر به معروف و نهى از منکر به صورت عملى و از بین بردن ستم با به کارگیرى قدرت و نهى از همراهى با ستمگران و امر به مقاومت و رویارویى مسلحانه با آنان و برپایى دولت عدالت مدار دلالت مى‏کنند. با توجه به اینکه در موارد تعارض روایات، موظفیم که آنها را به قرآن عرضه داریم و از آن دسته که موافق کتاب‏اند تبعیت کنیم، این روایات نیز موافق قرآن و واجب‏الاتباع مى‏باشند.

2. تحریم کمک به حاکم ستمگر
این گروه از روایات، هر نوع کمک به حاکم ظالم را هرچند ناچیز، تحریم مى‏کند و بر تحریم تأکید مى‏نماید. این روایات علاوه بر تعداد بسیارشان، هم از طریق شیعه و هم از اهل‏سنت وارد شده‏اند و حکم قرآنى حرمت »رکون بر ستمگران« را تأکید مى‏کنند. در تعارض میان این گروه از روایات و روایات دال بر سکوت، به قرآن کریم مراجعه مى‏کنیم و شکى نیست که قرآن مردم را از »رکون بر ستمگران« برحذر داشته است.
ترمذى در کتاب الفتن به سند خویش از کعب بن عجزه، از پیامبراکرم(ص) روایت مى‏کند:
سیکون بعدى أمراء فمن دخل علیهم فصدّقهم...;88
پس از من فرمانروایانى مى‏آیند که هرکس با آنان همراه شود و آنها را در دروغ‏هایشان تصدیق کند و بر ستمگرى یاریشان دهد، از من نیست و من از او نیستم و کنار حوض بر من وارد نمى‏شود.
در مسند احمد به سند خویش از جابر بن عبداللّه آورده است که پیامبر(ص) به کعب بن عجزه فرمود:
أعاذک الله مِن إمارة السفهاء... أمراء یکونون بعدى لا یقتدون بهدایى... ;89
خدا تو را حفظ کند از فرمانروایى افراد کم‏خرد... فرمانروایانى که پس از من مى‏آیند، به هدایت من اقتدا نمى‏کنند و به سنت من خود را نمى‏آرایند، پس کسانى که آنان را در دروغ‏شان تصدیق کنند و بر ستمگریشان یارى دهند، از من نیستند و من از آنان نیستم و کنار حوض بر من وارد نمى‏شوند. کسانى که آنان را در دروغشان تکذیب نکنند و بر ستمگرى یاریشان ندهند، از من هستند و من از آنان هستم و به زودى کنار حوض بر من وارد مى‏شوند.
در صحیحه ابن‏حمزه از امام زین‏العابدین(ع) روایت شده:
ایاکم و صحبته العاصین و معونة الظالمین;90
از رفاقت با گناهکاران و یارى ستمگران بپرهیزید.
در خبر طلحة بن زید، از امام صادق(ع) وارد شده:
العامل بالظلم و المعین له والراضى به شرکاء ثلاثتهم;91
ستمگر و آنکه او را یارى مى‏دهد و آنکه از عمل وى اظهار خوشنودى مى‏کند، هرسه با هم شریک هستند.
محمد بن عذافر از پدرش نقل مى‏کند که امام صادق(ع) به او فرمود:
یا عذافر نبّئت أنّک تعامل أبا ایوب و الربیع فما حالک إذا نودى بک فى اعوان الظلمة...;92
اى عذافر! به من خبر رسیده که با اباایوب و ربیع تعامل و همکارى مى‏کنى. آن گاه که در روز قیامت نام تو را همراه اعوان و یاران ستمگران ببرند، حالت تو چگونه خواهد بود؟
عذافر از شدت حزن ساکت شد. امام(ع) وقتى او را در این حالت دید فرمود: آرى اى عذافر! تو را از آنچه خداوند من را از آن ترسانده بود، ترساندم.
محمد مى‏گوید: از آن وقتى که پدرم از نزد امام صادق(ع) بازگشت تا آن زمان که درگذشت، غمگین بود.
حریز مى‏گوید امام صادق(ع) فرمود:
اتقوا الله و صونوا دینکم بالورع و قوّوه بالتقیة و الإستغناء بالله...;93
از خدا بترسید و دین خود را با ورع حفظ کنید و با تقیه و اکتفا کردن به خداوند در طلب حوائج و خواسته‏ها به جاى سلطان، دین را تقویت نمایید. آن کس که در مقابل صاحب قدرت و حکومتى کرنش کند و براى به دست آوردن آنچه از امور دنیوى در اختیار حاکم است، با دین خدا مخالفت نماید، خداوند به او توجهى نخواهد کرد و حاکم را نسبت به او دل سنگ و بى‏رحم خواهد ساخت و خدا آن شخص را به سطان حواله خواهد کرد; پس اگر به چیزى از دنیاى او دست یافت، خداوند برکت را از آن برخواهد داشت و براى آنچه از این اموال در راه حج و یا آزادى بردگان و اعمال نیک و امور خیریه انفاق کرده، ثواب و پاداشى نخواهد داد.
ابى‏بصیر مى‏گوید از امام صادق(ع) در خصوص حاکمان پرسیدم، فرمود:
یا أبامحمد لا و لامدّة قلم إن أحدهم لا یصیب من دیناهم شیئاً...;94
کوچک‏ترین کمکى به آنان نکنید، حتى به اندازه تراشیدن سر یک قلم. هیچ‏کس از دنیاى آنان به چیزى دست نخواهد یافت، مگر آنکه از دین او چیزى بکاهند (یا مگر آنکه به همان مقدار از دین او بکاهند).
ابى‏یعفور مى‏گوید:
نزد امام صادق(ع) بودم که مردى از شیعیان داخل شد و عرضه داشت: گاه برخى از ما در تنگدستى زندگى مى‏کنند و از سوى حکومت جهت ساخت و ساز و بنایى دعوت مى‏شوند. نظر شما در مورد همکارى چیست؟ فرمود: ما أحبّ إنّى عقدت لهم عقدة أو وکیت لهم و کأً و إن لى ما بین لابتیها... ; دوست نمى‏دارم گره‏اى در زندگى آنان ایجاد کرده و مشکلى بر مشکلات آنان بیفزایم و در مقابل آن بین دو سنگلاخ (سرتاسر زمین‏هاى حاصلخیز مدینه) را به من بدهند، ولى حتى به اندازه تراشیدن سر یک قلم با آنان همکارى نکنید. بدان که یاوران ستمکاران در روز قیامت در سرپرده‏اى از آتش هستند تا خداوند بین سایر بندگان حکم براند.95
یونس بن یعقوب مى‏گوید امام صادق(ع) به من فرمود:
لانعنّهم على بناء مسجد;96
براى ساختن مسجد هم به آنان کمک نکن.
جهم بن حمید از امام صادق(ع) روایت مى‏کند:
آیا حکومت اینان را قبول مى‏کنى؟ عرض کردم: خیر. فرمود: چرا؟ عرض کردم: براى حفظ دین خودم. فرمود: آیا بر این عقیده استوارى؟ عرض کردم: بله. فرمود: اکنون دین تو سالم ماند.97
از صفوان بن مهران نقل است:
خدمت ابى‏الحسن اول (امام موسى بن جعفر(ع« رسیدم. فرمود: کلّ شى‏ء منک حسن جمیل خلا شیئاً واحداً... کراؤک جمالک مِن هدا الرجل یعنى هارون... ; همه چیز تو خوب است مگر یک چیز... اینکه شترهایت را به این مرد، یعنى هارون کرایه مى‏دهى.
گفتم: شترهایم را براى هوى و هوس یا براى صید یا خوشگذرانى به او کرایه نمى‏دهم، بلکه براى راه مکه کرایه مى‏دهم و خودم نیز همراه وى نمى‏روم، بلکه غلامانم را همراه او مى‏فرستم. فرمود: آیا نمى‏خواهى کرایه تو را بپردازند؟ آیا دوست دارى زنده باشند تا کرایه تو را بپردازند؟ کسى که بقاى آنها را دوست داشته باشد، از آنان است و با آنان به آتش وارد مى‏شود.
صفوان مى‏گوید: رفتم و تمام شترهایم را فروختم. وقتى هارون از کار من باخبر شد، به دنبال من فرستاد و گفت: شنیده‏ام شترهایت را فروخته‏اى، چرا؟ گفتم: سن و سال من زیاد شده و غلامان دیگر به وظایف خود عمل نمى‏کنند. هارون گفت: هرگز، هرگز، مى‏دانم با اشاره چه کسى این کار را کرده‏اى. موسى بن جعفر به تو گفته است. گفتم: مرا با موسى بن جعفر چه کار؟ گفت: این حرف‏ها را کنار بگذار، به خدا قسم! اگر رفتار نیک تو نبود، تو را مى‏کشتم!98
سکوتى از امام صادق(ع) از پدران خویش(ع) از پیامبراکرم(ص) روایت مى‏کند:
إذا کان یوم القیامة نادى منادً أین أعوان الظلمة... ;99
هنگامى که روز قیامت فرا مى‏رسد، ندادهنده‏اى فریاد سر مى‏دهد: کجا هستید یاوران ستمگران؟ کیست آنکه لیقه در دوات آنان ریخته یا سرکیسه‏اى براى آنان دوخته و یا مدادى براى آنان تراشیده است؟ همه اینان را با آنان (ستمگران) محشور کنید!
ابن‏حجر در کتاب الزواجر در باب ستم سلاطین و زمامداران و قاضى‏ها نقل مى‏کند:
روزى خیاطى نزد سفیان ثورى آمد، گفت: لباس‏هاى سلطان را مى‏دوزم، آیا از نظر شما من از همکاران و یاوران ستمگران به شمار مى‏روم؟ سفیان به او گفت: تو خود از ستمگرانى. یاوران ستمگران کسانى هستند که سوزن و نخ‏ها را به تو مى‏فروشند.100
این دست از روایات نیز بسیار است. اگرچه احادیث در باب تحریم همکارى و کمک به حاکمان ستمگر وارد شده‏اند، ولى به راحتى و بدون نیاز به تأمل زیاد مى‏توان از آنها نتیجه گرفت که هرگونه تمایل، اطاعت، پذیرش حکومت و رفتن زیر پرچم ستمگران، چه در جنگ و چه در صلح حرام است.

ادعاى اجماع قائلان به عدم حرمت
کسانى که در طرف مقابل هستند، ادعا مى‏کنند که اطاعت و فرمانبرى از حاکم ستمگر در غیر از معصیت الهى، مورد توافق فقها و اجماعى است.
نووى در توضیح روایت عبادة بن الصامت، در شرح صحیح مسلم آورده است:
حدیث مى‏گوید: »لا تنازعوا ولاة الأمور فى ولایتهم و لا تعترضوا علیهم...;
با زمامداران امور به منازعه برنخیزید و به آنان اعتراض نکنید، مگر آنکه کارى ناپسند و منکر که خلاف قواعد اسلامى است، از آنان سرزند، که در این صورت آن عمل را انکار کرده و با سخن حق به آنها تذکر دهید، ولى خروج علیه آنها و جنگیدن با آنان به اجماع مسلمانان حرام است، هرچند از ستمگران فاسق باشند«. در این خصوص روایات بسیارى وارد شده و اهل‏سنت اجماع دارند که سلطان، با فاسق شدن عزل نمى‏شود و دلیلى که از برخى علماى اهل‏سنت - از معتزله - در خصوص امکان عزل حاکم ذکر شده، نظرى غلط و مخالف اجماع است.101
همچنین ابن‏حجر در کتاب الفتح از ابن‏بطّال نقل مى‏کند:
فقها بر وجوب اطاعت از سلطان غلبه‏یافته و جهاد در رکاب وى اجماع کرده‏اند; چون اطاعت از او بهتر از خروج علیه وى است... و استثنایى در آن نیست، مگر جایى که کفر واضحى از حاکم سرزند.
نقد: در نقض این اجماع همین بس که سرور جوانان اهل بهشت حضرت اباعبداللّه الحسین(ع) علیه یزید بن معاویه خروج کرد و همراه یاران و اهل‏بیت خویش در این حادثه جان خود را فدا کرد. حسین بن على(ع) از اهل‏بیت است، که قرآن به صراحت، آنان را از هر پلیدى پاک و منزه دانسته، و در حدیث ثقلین همتراز قرآن معرفى شده‏اند، و سیره او براى تمام مسلمانان حجّت خواهد بود.
طبرى در تاریخ خود و ابن‏اثیر در کتاب الکامل مى‏نویسند:
امام حسین(ع) براى اصحاب خویش و اصحاب حر، خطبه خواند و فرمود: أیّها الناس إن رسول الله(ص) قال: مَن رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام الله، ناکثاً لعهد الله، مخالفاً سنته رسول الله...;
اى مردم! همانا پیامبر(ص) فرمود: هرکس سلطان ستمگرى را مشاهده کند که محرمات و حدود الهى را حلال و هتک کرده و عهد خدا را مى‏شکند و با سنت رسول خدا مخالفت نموده و میان مردم براساس تجاوز و گناه حکمرانى مى‏کند، اما به وسیله گفتار و کردار با وى به مخالفت برنخیزند، بر خداوند است که ایشان را در جایگاهى که براى آن سلطان انتخاب کرده، وارد نماید.
آگاه باشید که اینان (یزید پلید و یاورانش) به یقین فرمانبر شیطان شده و از اطاعت خداوند سرباز زده‏اند. فساد را آشکار و حدود الهى را معطّل گذاشتند. اموال عمومى و بیت المال را به خود اختصاص داده و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمرده‏اند، و من سزاوارترین کسى هستم که علیه اینان بشورم و این وضع را تغییر دهم.102

دیدگاه علماى اهل‏سنت در تمجید از قیام امام حسین(ع) و تکفیر یزید:
1- ابن‏خلدون:
وى در المقدمه مى‏نویسد:
سخن قاضى ابوبکر ابن‏العربى مالکى اشتباه است که در کتاب العواصم و القواصم گفته: »حسین(ع) با شمشیر جد خود کشته شد«; چراکه از این نکته غافل بوده که یکى از شرایط پیشوایى و زعامت مسلمانان عدالت است، و چه کسى براى خلافت مسلمانان از حضرت(ع) در امامت و مبارزه با اهل آرا عادل‏تر است؟!
وى در ادامه اجماع علما را بر فسق یزید ذکر مى‏کند:
در این صورت یزید سزاوار حکومت نبود و به همین دلیل امام خروج علیه او را تنها راه ممکن مى‏دید.103
2. ابن‏الجوزى:
به اعتقاد وى: خروج بر پیشوا و امام غیرعادل، به دلیل خروج امام حسین(ع) بر یزید، براى برپایى حکومت حق، جایز است.
همچنین در کتاب السر المصون به اعتقاد برخى از اهل‏سنت اشاره مى‏کند که مى‏گویند: یزید بر حق، و خروج امام علیه او کارى نادرست بوده و مى‏گوید:
اگر به سیره و تاریخ مراجعه مى‏کردند، مى‏فهمیدند که چگونه براى یزید بیعت گرفته شد و چگونه مردم را به تبعیت از آن مجبور کردند و یزید هر کار ناشایستى را در حق مردم انجام داد. حتى اگر قبول کنیم که خلافت او درست بوده، آنچه پس از خلافت از او سرزد و نمایان شد، موجب فسخ عقد بیعت مى‏شد; کارهایى همچون: غارت شهر مدینه، گلوله‏باران کعبه با منجنیق، کشتن امام حسین و اهل‏بیت او، ضربه زدن با عصا به لب‏هاى مبارک حضرت و بر نیزه کردن سر مبارک ایشان. نادانان به سیره و تاریخ گمان مى‏برند با ابراز این‏گونه عقاید، باعث خشمگینى شیعیان مى‏شوند.104
3. تفتازانى:
وى مى‏نویسد:
رضایت یزید به کشته شدن امام حسین(ع) و شادمانى او به این کار و اهانت وى به اهل‏بیت پیامبر، به صورت تواتر معنوى به ما رسیده است. هرچند تفاصیل آن به صورت خبر واحد مى‏باشد، نه در عدم شایستگى یزید، بلکه در ایمان نداشتن وى شکى نداریم. لعنت خدا بر او و یاران و همراهان او باد.105
4. ابن‏حزم و شوکانى
ابن‏حزم مى‏نویسد:
قیام یزید بن معاویه تنها براى دنیاطلبى بود و نمى‏توان آن را تأویل کرد و این کار او قطعاً مصداق بغى مى‏باشد.106
شوکانى مى‏نویسد:
برخى از علما به افراط روى مى‏آوردند، آن گاه که حرکت امام حسین(ع) علیه یزید (دائم الخمر مستى که شریعت پاک اسلام را هتک مى‏کرد) را مصداق بغى دانسته‏اند. عجبا از سخنانى که باعث حیرت آدمى مى‏شود.107
5. جاحظ
وى مى‏گوید:
کارهاى ناپسند و زشتى که از یزید سرزد، از جمله کشتن حسین(ع) و به اسارت درآوردن دختران پیامبر(ص)، با چوب بر لبان حضرت زدن و ترساندن اهل مدینه و ویران کردن کعبه، همگى نشان از دلسنگى، خشونت و دشمنى، بى‏تدبیرى، حقد و بغض، نفاق و خروج از دایره ایمان دارد و انسان فاسق و کسى که از لعن کردن نهى مى‏کند، هردو ملعون هستند.108
6. حلبى:
حلبى به نقل از استاد خویش شیخ محمد بکرى نقل مى‏کند که به پیروى از پدر خود یزید را لعن مى‏کرد و مى‏گفت: خدا بر خوارى و زبونى‏اش بیفزاید و وى را در قعر آتش قرار دهد.109
همچنین ابوالحسن على بن محمد کیاهراسى او را لعن مى‏کرد.110
7. ذهبى:
وى در کتاب سیر اعلام النبلاء مى‏نویسد:
یزید دشمن اهل‏بیت(ع)، خشن، سنگدل، جلف و شرابخوار بود، که به انجام منکرات دست مى‏زد. دولت خود را با شهید کردن امام حسین(ع) شروع کرد و با حادثه »حرّه« به پایان رساند. مردم از او متنفر شدند و عمر بى‏برکتى یافت. به جز امام حسین(ع)، بسیارى علیه او قیام کردند، همچون مردم مدینه. نوفل بن ابى‏فرات مى‏گوید: نزد عمر بن عبدالعزیز نشسته بودیم، مردى گفت: امیرالمؤمنین یزید گفت... با شنیدن این جمله، عمر ناراحت شد و دستور داد بیست ضربه شلاقش زدند.111
8. شیخ آلوسى:
ایشان در تفسیر روح المعانى در ذیل آیه: فهل عسیتم إن تولیتم أن تفسدوا فى الارض و تقطّعوا ارحامکم مى‏نویسد:
برزنجى در کتاب الاشاعه، و هیثمى در کتاب الصواعق آورده‏اند: امام احمد بن حنبل در پاسخ به سؤال پسرش عبداللّه در مورد لعن یزید گفت: چگونه او را لعن نکنیم در حالى که خداوند در قرآن او را لعن کرده است؟! عبداللّه گفت: قرآن را خوانده‏ام، ولى آیه‏اى در لعن یزید نیافتم. امام احمد این آیه را برایش خواند و گفت: کدام فساد و قطع رحم بدتر از آنچه یزید انجام داد؟!
شکى نیست که یزید مستحق لعن است; چراکه انسانى است با اوصافى خبیث و مرتکب محرمات در طول زندگى خود.
رفتار یزید با مردم مدینه و مکه براى لعن او کفایت مى‏کند. طبرانى نقل مى‏کند که پیامبر(ص) فرمود: »اللهم مَن ظلم أهل المدینة و أخافهم فأخفه...; خداوندا! هر آن کس که مردم مدینه را بترساند، او را بترسان و لعن خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد، و عوض و بدلى براى آمرزش گناهانش از او پذیرفته نیست«.
بزرگ‏تر از آن، فاجعه کشته شدن اهل‏بیت و امام حسین(ع) و رضایت و خوشحالى یزید به این کار و اهانت به اهل‏بیت(ع) است. حادثه‏اى که متواتر و تفاصیل آن خبرهاى واحد است. در حدیث آمده: ستة لعنهم الله و کل نبى مجاب الدعوة: المحرّف لکتاب الله... المکذّب بقدر الله و المتسلّط بالجبروت لیعزّ مَن أذل الله و یذلّ مَن أعزّ الله... ; شش تن از سوى خداوند و همه پیامبران مستجاب الدعوة لعن شده‏اند: 1. کسى که کتاب خدا را تحریف کند; 2. کسى که قَدَر خدا را تکذیب کند; 3. کسى که مقامى را به دست آورده تا آدمى را که خداوند خوار کرده است، عزیز کند; 4. کسى را که خداوند عزیزش کرده، خوار گرداند; 5. کسى که حرمت اهل‏بیت من را نگه ندارد; 6. و کسى که سنت من را ترک نماید.
برخى از علما به کفر یزید یقین داشته و به لعن او تصریح کرده‏اند. ازجمله مى‏توان به ابن‏جوزى و قاضى ابویعلى اشاره نمود. تفتازانى در مورد یزید مى‏گوید: او جایگاهى ندارد، بلکه شکى در بى‏ایمانى او نیست. لعنت خدا بر او و دوستان و یارانش باد!112
از آنچه گذشت، روشن شد که نظریات در خصوص یزید مختلف است. برخى او را مسلمانى گناهکار دانسته که گناهش کشتن اهل‏بیت(ع) بود و مى‏توان او را لعن کرد; بعضى همان عقیده را دارند، ولى مى‏گویند مکروه است او را لعن نمود; برخى او را کافر مى‏دانند; و دیگرانى بر این عقیده‏اند که گناهى نکرده و لعن او جایز نیست. گروه آخر را بایست از جمله یاران یزید به شمار آورد، اما یزید اعتقادى به رسالت پیامبر(ص) نداشت. برخورد او با اهل‏بیت(ع) و حرم الهى و حرم پیامبر(ص) و خاندان پاک او و دیگر حوادث فاجعه‏آمیزى که از او سرزد، بر کفر وى دلالت مى‏کند. وضعیت او براى بزرگان اسلام روشن بود، اما مجبور بودند بر قضاى الهى صبر نمایند. اگر هم بپذیریم مسلمان بوده، مسلمانى است که گناهانش از حد بیان گذشته و به صورت تعیینى، لعن او جایز است، حتى اگر حکم فاسقان را بر وى جارى نکنیم.
9. شیخ محمد عبده:
وى مى‏گوید:
دانشمندان و علما در خصوص جواز خروج علیه حاکم اختلاف نظر دارند، که از تفاوت ظواهر احادیث وارده در مورد وجوب اطاعت و وجوب تغییر منکر و... نشأت مى‏گیرد. از علما کسى را نیافته‏ام که هر حدیث را در جاى مناسب آن استفاده نماید و مفهوم کلمات استفاده شده در آیات و احادیث را با توجه به زمان نزول آیات بررسى نماید; مثلاً در مورد لفظ »جماعت« که در ابتدا به معناى جماعت مسلمانان که اسلام را برپا مى‏دارند، به کار رفته، بعدها دولت‏هاى اسلامى کلمه جماعت را درباره خود به کار مى‏گرفتند; حتى اگر سنت نبوى را زیر پاى گذاشته، بدعت‏ها را نمایان و حدود الهى را تعطیل و گناهان را مباح کرده باشند!
ازجمله مسائل مورد قبول همه، عدم اطاعت از مخلوق در صورت معصیت خالق است. تنها در امور پسندیده مى‏توان اطاعت کرد. چنانچه حاکم از دین اسلام مرتد شود، واجب است علیه او قیام کرد. ازجمله امورى که همه بر تحریم آن اجماع کرده‏اند، زنا، شراب خوردن، تجاوز و تعطیل کردن حدود الهى و قانون گذارى برخلاف احکام خدا، همچنین ازجمله مسائل اجماعى آن است که اگر دولت عدالت‏محورى که شرع مقدس را برپا مى‏دارد، وجود داشت و در مقابل حکومتى دیگر بر پایه بیدادگرى و عدم اجراى احکام الهى، بر همه مسلمانان واجب است حکومت اول را تا آنجا که توان دارند، کمک نمایند. همچنین اگر طایفه و گروهى از مسلمانان بر دیگرى یورش و دست به اسلحه ببرند، در صورت عدم امکان ایجاد صلح میان آنها، بر مسلمانان واجب است با گروهى که بغى کرده‏اند، پیکار کنند تا در برابر امر الهى سر فرود آورند.
اما آنچه در خصوص صبر در برابر زمامداران ستمگر آمده، با احادیث و آیات دیگرى در تعارض مى‏باشد و مراد از آن حفظ وحدت میان مسلمانان و جلوگیرى از ایجاد فتنه است. معتقدان به عدم خروج، اکثراً از این عبارت نبوى استفاده مى‏کنند: »و ان لا تنازع الأمر أهله إلا أن تروا کفراً بواحاً; با زمامداران و حاکمان در مورد حکومت به نزاع برنخیز، مگر آنکه کفر روشنى از آنان سرزند«.
نووى مى‏گوید: مراد از کفرْ معصیت است; یعنى نمى‏توان در مورد حق حکومت با حاکم جنگید، مگر آنکه به صورت واضح، خود و یا استانداران و مأموران وى کافر شوند. اما در مورد ستم‏هایى که روا مى‏دارد یا گناهانى که از حاکم سر مى‏زند، مى‏توان بدون عزل وى و بدون درگیرى او را اصلاح کرد و در صورت عدم قبول وى را خلع و دیگرى را به جایش نشاند.
خروج امام حسین(ع) بر پیشواى ستمگر و باغى، از همین نوع بود; چون یزید به زور و حیله زمام امور مسلمانان را به دست گرفت. امروزه اکثر مردم بر این باورند که باید علیه حاکمان استبدادگر و فاسد قیام کرد. مردم ترکیه بر حاکم و سلطان خود، سلطان عبدالحمید قیام کرده و سلطنت را به فتواى شیخ الاسلام از وى خلع کردند.113
10. سید قطب
وى در تفسیر فى ظلال القرآن ذیل آیه 51 سوره غافر مى‏نویسد:
نصرت الهى در نگاه مردم به یک شکل و گونه تصور شده، در حالى که کمک و نصرت الهى انواع گوناگونى دارد که در برخى موارد به ظاهر شکست است، همانند قیام امام حسین(ع) در کربلا، که در نگاه اول شکست بود، ولى در نگاهى عمیق، نصرت بزرگى به شمار مى‏رود. هیچ شهیدى نیست که همانند حسین(ع) معشوق جان‏ها و محبوب دل‏ها شود و شیعه و غیرشیعه و حتى غیرمسلمانان در عزاى او بسوزند و براى او اشک بریزند.
چه بسیار شهدایى که با شهادت خویش چنان خدمتى به عقیده و دین خویش کردند که اگر هزار سال زندگى مى‏کردند، نمى‏توانستند آن خدمات را ارائه نمایند. چه خطبه‏اى بهتر از خطبه آخرین، یعنى خطبه شهادت که مى‏تواند پیام شهید را به مردم نسل‏هاى مختلف برساند؟!114

نمونه‏اى دیگر از خروج مسلمانان علیه زمامداران ستمگر
در واقعه »حرّه« که یزید شهر مدینه و حرم پیامبر(ص) را مورد تهاجم قرار داد و همه چیز را بر سپاهیان خود مباح کرد، بسیارى از بهترین مسلمانان و تابعین و فرزندان صحابه، همچون عبداللّه بن حنظله (غسیل الملائکه)، عبداللّه بن عمرو بن حفص، منذر بن زبیر و عبداللّه بن مطیع علیه او خروج کردند. عبداللّه بن حنظله مى‏گفت: »به خدا قسم! علیه یزید خروج نکردیم مگر آنکه ترسیدیم با منجنیق ما را مورد هدف قرار دهد... مردى که با دختران و خواهران زنا مى‏کند، شراب مى‏خورد، نماز مى‏خواند و فرزندان پیامبران را مى‏کشد«.115

مخالفت فقها با ادعاى اجماع
ازجمله علمایى که با اجماعِ ادعا شده مبنى بر حرمت خروج علیه حاکم ستمگر مخالفت کرده، فقیهى بزرگ همچون ابوحنیفه بود. ابوبکر الجصاص در کتاب احکام القرآن مى‏نویسد:
عقیده ابوحنیفه مبنى بر پیکار با ستمگران و پیشوایان ظالم، مشهور بود. از این رو اوزاعى مى‏گوید: ابوحنیفه را در همه حال تحمل کردیم تا آنکه نظر به پیکار با ستمگران داد که دیگر او را تحمل نکردیم.
ابوحنیفه معتقد بود امر به معروف و نهى از منکر با زبان واجب است و اگر طرف مقابل از راه خود بازنگشت، با زور شمشیر امر به معروف و نهى از منکر کنید.
روزى ابراهیم صائغ - از فقهاى خراسان و راویان اخبار - از ابوحنیفه در خصوص امر به معروف و نهى از منکر پرسید، ابوحنیفه پاسخ داد: واجب است; و براى او حدیثى از عکرمة از ابن‏عباس آورد که پیامبر(ص) فرمود: »برترین شهیدان حمزة بن عبدالمطلب است و کسى که در راه امر به معروف و نهى از منکر پیشواى ستمگرى کشته شود. « ابراهیم پس از بازگشت به مرو علیه ابومسلم قیام کرد و او را به خاطر خونریزى و ستمکارى نهى کرد. ابومسلم چندین‏بار او را تحمل کرد و در نهایت به قتل رساند.
عملکرد ابوحنیفه در قیام زید نیز جالب توجه و مشهور است. وى به این قیام کمک مالى کرد و به صورت سرّى فتوى به وجوب یارى او و حضور در رکابش را مى‏داد. همچنین در جنبش محمد و ابراهیم بن عبداللّه بن الحسن(ع) موافق آنان بود. هنگامى که ابواسحاق به وى گفت: به برادرم نگفته‏ام که همراه ابراهیم قیام کند، ولى او خروج کرده و کشته شد; ابوحنیفه گفت: خروج برادرت به نظر من از خروج تو بهتر و مطلوب‏تر است.
این در حالى بود که ابواسحاق به بصره رفته بود. گروهى از محدثان به موضع‏گیرى وى اشکال کرده‏اند; همان‏هایى که باعث از بین رفتن این فریضه و زمینه‏ساز سیطره ستمگران بر امور مسلمانان شدند. 116
ماوردى در الاحکام السلطانیه مى‏نویسد:
چنانچه پیشواى امت فاسق شود، بیعت با او فسخ و از امامت خارج خواهد شد و اگر به عدالت بازگردد، به پیشوایى باز نخواهد گشت.117
ابن‏حزم اندلسى در کتاب الفصل فى الملل و النحل آورده است:
اگر حاکم از اجراى واجبات خویش امتناع ورزد و از کار خود بازنگردد، از حکومت خلع مى‏شود و دیگرى به جاى او نصب خواهد شد، که بتواند براساس حق حکومت کند; چراکه خداوند مى‏فرماید: تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان و تباه کردن واجبى از واجبات شریعت جایز نیست.118

پیامدها و آثار سوء خروج علیه حاکم
کسانى که قائل به وجوب اطاعت از زمامداران و تحریم خروج علیه آنان هستند، براى توجیه نظر خود به آثار سوئى که قیام ممکن است در پى داشته باشد; مانند احتمال وقوع فتنه بدون تغییر در وضع موجود و یا تبدیل حاکم ستمگر به حاکم بدتر اشاره مى‏کنند.
نووى در شرح صحیح مسلم مى‏نویسد:
علما بر این عقیده‏اند که دلیل تحریم خروج علیه حاکم ستمگر، فتنه‏ها و خونریزى‏ها و تیرگى روابط میان مردم و دیگر مشکلاتى است که درپى دارد، به گونه‏اى که عواقب عزل او بسیار بدتر از نگه داشتن وى است. چنانچه خلیفه فاسق شود، بنابر نظر برخى، در صورت عدم ایجاد فتنه و یا جنگ، عزل او واجب است، ولى جمهور فقها، محدثان و ستمگران اهل‏سنت بر این باورند که نمى‏توان به دلیل فسق، ستم و یا تضییع حقوق مردم، حاکم را عزل و یا خلع نمود، و نمى‏توان علیه او خروج کرد، بلکه واجب است وى را موعظه کرده و از عواقب آن کارها بر حذر داشت.119
در شرح العقیدة الطحاویة مى‏خوانیم:
حتى در صورت ستمگر بودن حاکم، اطاعت از او لازم است; چرا که بر خروج از اطاعت آنان مفاسد بسیارى مترتب مى‏شود که چندبرابر مفاسد اطاعت از آنان خواهد بود.
شیخ محمد بن عبداللّه بن سبیل، امام مسجد الحرام در این خصوص مى‏گوید:
خروج بر پیشوایان اسلامى و خلع آنان از حکومت حرام است، چه پیشوایان شایسته و دادگر و چه ستمگر و جائر... ; چراکه ضرر عدم خروج و خطر آن کمتر است.120
در جاى دیگرى از کتاب وى آمده است:
شکیبایى بر ستم پیشوایان و ظلم آنان شرعاً واجب است; زیرا نسبت به خروج علیه آنان و عزل آنها از سلطنت، از ضرر کمترى برخوردار است. خروج بر زمامداران، مفاسد بسیارى را درپى خواهد داشت. ممکن است باعث ایجاد فتنه‏اى طولانى مدت و فراگیر شود که موجب خونریزى، هتک نوامیس و به تاراج رفتن اموال مردم و یا دیگر زیان‏ها بر ملت و کشور گردد.121
نقد: تمام استدلال‏هاى مذکور از نظر فنى، به بحث تقدیم اهم بر مهم (که بحثى اصولى است) باز مى‏گردد. در اینجا با دو حکم روبه‏رو هستیم:
1. وجوب نهى از منکر و از بین بردن منکر، تغییر و مبارزه با آن، هرچند به خون‏ریزى و تحمل سختى‏ها منجر شود;
2. دورى جستن از فتنه‏هاى اجتماعى که زمینه‏ساز خون‏ریزى و هتک نوامیس و ضرر به مردم مى‏شود.
هردو حکم در نگاه اول مطلق مى‏باشند; بدین معنا که نهى از منکر واجب است حتى اگر موجب خون‏ریزى شود، یا اجتناب از فتنه واجب است حتى اگر موجب تعطیل شدن نهى از منکر گردد.
حال ما هستیم و دو حکم مطلق و مخالف یکدیگر. در این فرض - نهى کردن زمامداران ستمگر که باعث خون‏ریزى و... خواهد شد - هردو حکم در یکجا جمع مى‏شوند; و چون مکلف نمى‏تواند هردو حکم را امتثال نماید، عقلاً باید حکم اهم را بر مهم مقدم بدارد. در نتیجه، مسئله مهم در اینجا تشخیص اهم از مهم است.
تشخیص امر اهم از مهم، نسبت به احوال مختلف، حاکمان متفاوت، انواع منکر و ملت‏هاى گوناگون فرق مى‏کند و نمى‏توان حکمى ثابت و فتوایى واحد صادر نمود. گاهى ملت مسلمان حدود الهى را رعایت کرده و نسبت به امر به معروف و نهى از منکر احساس مسئولیت مى‏کنند و از قدرت بالایى برخوردارند، و در مقابل آنان حاکمى ستمگر اما ضعیف و بى‏مایه بر منصب حکومت تکیه زده که مى‏توان او را با اندک توان و بدون مشکلات و زیان‏هاى بزرگ کنار زد و ساقط کرد. بدون تردید در این حالت، عمل به امر به معروف و نهى از منکر بر حفظ جان و مال مقدم است. گاهى نیز اوضاع برعکس خواهد بود، که در این صورت حفظ جان و مال مردم از فتنه‏ها و زیان و ضرر مقدم مى‏شود. بنابراین تشخیص اهم از مهم نسبت به موارد متعدد، متفاوت خواهد بود.
بسیارى از علما بر این باورند که اگر حاکمى بدترین انواع منکرات را انجام دهد و حدود الهى را زیر پا گذارد، همان گونه که یزید بن معاویه بود، قیام واجب است; امام حسین(ع) در توصیف او مى‏فرماید:
ألا ترون أنّ الحق لا یعمل به و أنّ الباطل لایتنهاهى عنه لیرغب المؤمن...;122
آیا نمى‏بینید که به حق عمل نمى‏شود و از باطل اجتناب نمى‏کنند؟ اگر انسان آرزوى مرگ کند، سزاوار است و من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمگران را جز خسارت و پشیمانى نمى‏بینم.
نیز مى‏فرماید:
ألا و إن هؤلاء (بنى‏امیة) قد لزموا طاعة الشیطان و ترکوا طاعة الرحمان...;123
آگاه باشید که اینان (بنى‏امیه) به یقین فرمانبر شیطان شده و از اطاعت خداوند سرباز زده‏اند. فساد را آشکار و حدود الهى را معطّل گذاشته‏اند. اموال عمومى و بیت‏المال را به خود اختصاص داده و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمرده‏اند، و من سزاوارترین کسى هستم که علیه اینان بشورم و این وضع را تغییر دهم.
در این صورت امر به معروف و نهى از منکر، مبارزه با منکرات و تلاش جهت از بین بردن آنها واجب است، هرچند به قیمت ریختن خون‏ها و فدا شدن جان‏ها و از دست رفتن اموال باشد.
صدور احکام ثابت، مبنى بر حرمت خروج علیه حاکمان به بهانه مشکلات و ضررهاى احتمالى، باعث گستاخ شدن آنان در ارتکاب منکرات و گسترش ستم و تباهى در جامعه خواهد شد، و چیزى بهتر از این‏گونه فتواها، مورد پسند حاکمان ستمگر نیست.
حکم به تحریم خروج علیه حاکم که در برخى موارد درست است، از باب حکم ثانوى است و حکم اولى، وجوب امر به معروف و نهى از منکر و تلاش جهت برچیدن بساط ستم و حرمت اطاعت از ستمگران و مسرفان است. در این صورت عمل به حکم ثانوى فقط در موارد ذکر شده در اسلام جایز خواهد بود و نباید در غیر موارد ضرورت حکم اولى را تعطیل کرد.
حکم اولى و ثابت در شریعت، در آیات زیر ذکر شده است:
و به کسانى که ستم کرده‏اند، متمایل نشوید که آتش (دوزخ) به شما مى‏رسد.124
آیا ندیده‏اى کسانى را که مى‏پندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و (به) آنچه پیش از تو نازل گردیده، ایمان آورده‏اند (با این همه) مى‏خواهند داورى میان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنکه قطعاً فرمان یافته‏اند که بدان کفر ورزند، ولى شیطان مى‏خواهد آنان را به گمراهى دورى دراندازد«.125
و فرمان افراط گران را پیروى نکنید، آنان که در زمین فساد مى‏کنند و اصلاح نمى‏کنند.126
پس در برابر فرمان پروردگارت شکیبایى کن، و از آنان گناهکار یا ناسپاس گزار را فرمان مبر.127
همچنین در روایات بسیارى که از حد تواتر معنوى گذشته، حکم اولى بیان شده و ما را به امر به معروف و نهى از منکر و تلاش جهت از بین بردن منکر و مبارزه با آن و تغییر وضع موجود به صورت عملى ملزم کرده است.
در مسند احمد از پیامبر(ص) روایت شده:
إن الله عزّوجلّ لا یعذّب العامّة بعمل الخاصة حتى یروا المنکر ظهر انیهم و هم قادرون على أن ینکروه فلا ینکروه...;128
خدا هرگز عموم مردم را به خاطر کردار ناشایست خواص، عذاب نخواهد کرد، مگر اینکه مشاهده کنند که عمل ناشایست در پیش روى آنان انجام مى‏گیرد و توانا هستند که از آن جلوگیرى کنند، اما از آن جلوگیرى نمى‏کنند. پس هنگامى که مردم این رفتار را در پیش گرفتند، خداوند عامه و خاصه را عذاب خواهد کرد.
صدوق نیز از مسعدة بن صدقه از امام صادق(ع) چنین روایت مى‏کند:
حضرت امیرالمؤمنین(ع) فرمود: إن الله لا یعذّب العامّة بذنب الخاصة بالمنکر سِرّاً من غیر ان تعلم العامّة... ;
خداوند مردم را به خاطر خواص در صورتى که در نهان و پنهانى، بدون آنکه مردم بفهمند، مرتکب عمل ناشایست گردند، عذاب نمى‏کند، اما در صورتى که خواص پیش روى مردم عمل زشتى را مرتکب گردند، ولى مردم آنان را ناشایست نشمارند، هر دو دسته مستوجب عقوبت الهى مى‏گردند.
همچنین فرمود که پیامبر(ص) فرمود:
إن المعصیة إذا عمل بها العبد سِرّاً لم یضرّ إلا عاملها...;
اگر بنده معصیت را پنهانى انجام دهد، ضرر آن جز به انجام‏دهنده آن نمى‏رسد، اما اگر آشکار مرتکب شد و مردم به وى اعتراض نکردند، ضرر آن به همه مى‏رسد. آن گاه امام صادق(ع) فرمود: و این بدان جهت است که با عمل زشت آشکار خود، دین خدا را خوار کرده و دشمنان خدا به عمل وى اقتدا و استناد مى‏کنند. 129
بنابراین حکم اولى اسلام، وجوب مقابله با ستمگران و طاغوتیان و انسان‏هاى مستبدى است که جامعه را به تباهى مى‏کشند و موارد انتخاب میان اهم و مهم، امرى ثانوى و اتفاقى است. در این صورت درست نیست که امر اولى اسلام را با امر ثانوى عوض کنیم، مگر در موارد ضرورى و خاص.

تأثیر منفى فتواها
این‏گونه فتاوى اولاً باعث جرأت یافتن حاکمان در ستمکارى و به تباهى کشاندن جامعه و نیز پشتیبانى از ستمگران جهت ادامه حیات حکومت ظالمانه خود، و ثانیاً موجب به نتیجه نرسیدن انقلاب‏هاى ستمدیدگان جامعه و شکست حرکت انقلابیون و عدم موفقیت ایستادگى ملت‏ها و مردم ضعیف مى‏شود.
زمامدارانى همچون معاویه، یزید، ولید، عبدالملک، حجاج، منصور، هارون، متوکل و دیگران را چیزى بهتر از این‏گونه فتواها خوشحال نمى‏کرد; امرى که باعث گستاخى و بى‏پروایى آنان در ستم کردن و فساد و گناه مى‏شد و موجبات راحتى خیال آنان را فراهم مى‏آورد.
جالب آنکه فقهایى از این دست، همواره بر فتاواى خویش تأکید مى‏کردند و سعى در عمق بخشیدن این ایده میان جامعه مى‏نمودند تا به تبع آن، حاکمان ستمگر را از انقلاب‏هاى مردمى آسوده‏خاطر سازند.
سفیان ثورى به یکى از شاگردان خود مى‏گوید:
لا ینفعک ما کتبت حتى‏ترى الصلاة خلف کل برّ و فاجر و الجهاد ماضً إلى یوم القیامه... ;130
اى شعیب، هر آنچه نزد من آموختى، به کار تو نخواهد آمد مگر آنکه بر این باور باشى که نماز پشت سر هر حاکم ستمگر و یا درستکار و جهاد در رکاب آنها تا روز قیامت درست است; و اینکه زیر چتر سلطان شکیبا باشى، چه درستکار باشد و چه ستمگر.
عجبا از این‏گونه افراد که سکوت در برابر ستمگران و تحمل تجاوزهاى آنان به بیت‏المال و به تباهى کشاندن جامعه را همتراز و همسنگ اصول دین جلوه مى‏دهند که هیچ عملى بدون آن پذیرفته نیست!
على بن المدینى مى‏گوید:
لا یحلّ لأحد یؤمن بالله أن یبیت لیلة إلاعلیه إمام، براً کان أو فاجراً فهو امیرالمؤمنین...;131
هیچ کس نباید شب را بخوابد مگر آنکه پیشوایى، هرچند ستمگر داشته باشد و وى امیرالمؤمنین است و رفتن به جنگ در رکاب وى واجب است تا روز قیامت، چه درستکار و چه ستمگر! نباید کسى علیه آنان سخن بگوید یا در مورد حکومت با آنان به کشمکش بپردازد. دادن صدقات به آنان جایز و نافذ مى‏باشد و چیزى بر عهده صدقه‏دهنده باقى نمى‏ماند و مجزى است، چه حاکم درستکار باشد و چه ستمگر. نماز جمعه پشت سر امام و یا کسى که از طرف او منصوب شده، جایز است و هرکس نماز خواندن پشت سر آنان را، چه درستکار و چه ستمگر درست نداند و آنان را اعاده نماید، فردى بدعت گذار و از دایره ایمان خارج است و ثوابى از نماز جمعه نخواهد برد. مستحب است که وقتى پشت سر امام نماز جمعه مى‏خواند، در دل خویش کدورتى از آنان راه ندهد... .
سبحان اللّه! این عقیده، نهایت آرزویى است که مورد خواست زمامداران و حاکمان خون‏خوار و ستمگر است و آنچه بیشتر باعث تعجب مى‏شود، این است که مى‏گویند: انسان حق ندارد حتى در دل خود کدورتى از آنان داشته باشد!
شارح کتاب الطحاویه اضافه مى‏کند:
صبر بر ظلم و ستم حاکمان باعث آمرزش گناهان و زیاد شدن پاداش اعمال خواهد شد و خداوند به خاطر اعمال خودمان، آنها را بر ما چیره ساخته و کیفر یک عمل از جنس همان است.132
چگونه مى‏توان میان این فتاوا و آیات قرآن جمع کرد؟ آیاتى که مى‏گویند:
قطعاً کسانى که (با ترک هجرت از دیار کفر، و ماندن زیر سلطه) بر خویش ستم کردند (هنگامى که) فرشتگان آنها را قبض روح مى‏کنند، به آنان مى‏گویند: در چه حالى بودید؟ مى‏گویند: ما در زمین مستضعف بودیم، فرشتگان مى‏گویند: آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا در آن مهاجرت کنید؟ پس جایگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهى است.133
آرى! خداوند انسان‏هاى مظلوم را با ظالمان مساوى دانسته و مظلومان و ستمدیدگان را ظالم خطاب مى‏کند، تنها به این دلیل که با ستم کنار آمده و در برابر آن کارى نکرده‏اند.
مالک بن دینار از یکى از کتاب‏هاى آسمانى نقل مى‏کند:
خداوند مى‏فرماید: من مالک شاهان هستم و دل‏هاى آنان در اختیار من است... پس خود را به نفرین آنان مشغول نکنید، بلکه استغفار کنید تا آنها را با شما مهربان گردانم.134
این سخن با آیات صریح قرآن در تعارض است و نمى‏دانیم مالک بن دینار از میان آیاتى همچون بقره/124، نساء/60، نساء/97، شعراء/152-151 و انسان/24 و این سخنِ نقل شده از یکى از کتاب‏هاى آسمانى، کدام‏یک را انتخاب خواهد کرد؟!
اگر در مورد زمامداران فعلى، به دلیل مصالح خاص به این فتاوا تمسک مى‏شود، چرا در مورد حاکمان ستمگر گذشته در طول تاریخ نیز سکوت کرده و آنان را مورد انتقاد قرار نمى‏دهند؟
البته این فتواها نتوانست در طول تاریخ از بروز انقلاب‏هاى مختلف جلوگیرى کند، ولى غالب این قیام‏ها و انقلاب‏ها منجر به شکست شد; چراکه علماى اسلام (که وظیفه هدایت جنبش‏ها را برعهده داشتند) به وظیفه خویش عمل نکردند.
درود خداوند بر امیرمؤمنان(ع) باد که »دانشمند و عالم« را تعریف مى‏کند و مى‏فرماید:
و ما أخذ الله على العلماء أن لا یقارّوا على کظة ظالم و لا سغب مظلوم;135
خداوند از علما عهد گرفته است که بر سیرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم راضى نشوند.
چنانچه علما به وظیفه خود در توجیه و رهبرى حرکت‏هاى مردمى عمل نکنند، غوغاسالارى بر آنها حاکم شده و آثار تخریب کننده گسترده‏اى را درپى خواهد داشت. همان گونه که تاریخ اسلام نمونه‏هاى بسیارى را شاهد بود.

نتیجه
در خصوص نهى از منکر زمامداران ستمگر، دو دیدگاه وجود دارد:
1. کسانى که معتقد به اطاعت از ستمگران، حضور در اعیاد و نمازهاى جمعه و تأیید آنها، پیروى از آنان و تحریم خروج علیه این‏گونه حاکمان هستند. به عقیده اینان، گناهان و ستم‏هایى که از آنها سر مى‏زند، تا زمانى که به حدّ کفر نرسیده باشد، تنها باعث وجوب نصیحت آنان - بدون بدگویى از آنها در مجالس و میان مردم - است. هرکس که بدگویى از حاکمان ستمگر را از باب انکار آنان بداند، سخت در اشتباه و جهل به سر مى‏برد.136
قطعاً طاغوت‏هاى زمان ما با پند و اندرز از روش خویش باز نخواهند گشت.
2. کسانى که معتقد به مقابله با پیشوایان ستمگر و رد کردن آنان، کفر به آنها، نهى از رکون و تمایل به حکومتشان هستند. در روایت جابر از امام باقر(ع) مى‏خوانیم که فرمود:
فأنکروا بقلوبکم و الفظوا بألسنتکم و صکّوا بها جباههم و لا تخافوا فى الله لومة لائم;137
منکر را با دل‏هایتان ناخوشایند بدارید و با زبان‏هایتان نهى کنید و با اِعمال قدرت، پیشانى کسانى را که مرتکب منکر مى‏شوند بکوبید.
یحیى الطویل از امام صادق(ع) روایت مى‏کند:
ما جعل الله بسط اللسان و کفّ الید و لکن جعلهما یبسطان معاً و یکفّان معاً;138
خداوند هرگز زبان را باز و دست را بسته قرار نداده است، بلکه آن دو را به گونه‏اى قرار داده که هردو با هم باز شده و با هم بسته مى‏گردند.
امام على(ع) در صفین مى‏فرماید:
ایّها المؤمنون إنّه مًن رأى عدواناً یعمل به و منکراً یدعى إلیه فأنکره بقلبه فقد سلم و برى‏ء... ;139
اى مؤمنان! هرکس مشاهده کند تجاوز و ستمى را که صورت مى‏گیرد و مردم به عمل ناشایستى دعوت مى‏شوند و او با قلب خویش آن را ناخوشایند دارد، خود را سالم و دور از هر بدى نگاه داشته است; آن کس که با زبان، آن را مورد اعتراض قرار دهد، پاداش برده و این از مورد قبلى افضل است; اما آن کس که با شمشیر در برابر عمل ناشایست قیام کند، تا کلمه خدا بر فراز، و کلمه ستمگران در فرود قرار گیرد، این همان کسى است که به راه هدایت دست یافته و به راه راست گام نهاده و نور یقین در دل وى درخشیده است.

پی نوشت ها:‌

1. ترجمه: سیدحسن نجاتى و عبدالله امینى‏پور.

2. سوره بقره، آیه 191-190.

3. سوره حج، آیه 39.

4. سوره حجرات، آیه 9.

5. محمد بن جریر طبرى، جامع البیان (تفسیر طبرى)، ج5، ص97.

6. روح المعانى، ج5، ص68، چ دارالکتب العلمیه، بیروت.

7. سوره عنکبوت، آیه 25.

8. سوره ابراهیم، آیه 22.

9. سوره بقره، آیه 256.

10. سوره نحل، آیه 36.

11. تفسیر نورالثقلین، ج4، ص481.

12. همان، ج5، ص531; میزان الحکمه، ج5، ص543.

13. سوره هود، آیه 113.

14. وسائل الشیعه، ج18، ص99-98.

15. زمخشرى، کشاف، ص433.

16. ابوعبداللّه قرطبى، جامع البیان لأحکام القرآن، ج9، ص108.

17. تفسیر ابن‏کثیر، ج2، ص461.

18. سیدقطب، فى ظلال القرآن، ج12، ص147.

19. سوره شعرا، آیه 152-151; سوره انسان، آیه 24.

20. وسائل الشیعه، ج11، ص403.

21. همان، ص404.

22. نهج البلاغه، ج4، ص89.

23. سنن ترمذى، ج4، کتاب الفتن، باب ما جاء فى تغییر المنکر بالید و اللسان، ص470-469، ح 2172.

24. مسند احمد بن حنبل، ج3، ص10، و ج3، ص45.

25. صحیح مسلم، ج1، ص50.

26. سنن ابن‏ماجة، ج2، ص1330.

27. سنن نسائى بشرح السیوطى، ج8، ص 111 - 112.

28. تاریخ طبرى، ج4، ص301.

29. سیدمحسن امین، المقتل الحسینى، ص24.

30. تاریخ طبرى، ج4، ص330; الکامل فى التاریخ، ج3، ص287.

31. صحیح مسلم، ج6، ص22.

32. مسند احمد بن حنبل، ج2، ص344.

33. حوار فى التسامح والعنف، ص72-71.

34. همان، ص72.

35. همان.

36. همان، ص73.

37. همان.

38. همان.

39. سوره آل عمران، آیه 165.

40. سوره انعام، آیه 129.

41. همان، ص75.

42. همان.

43. همان.

44. همان.

45. همان.

46. همان، ص76.

47. همان، ص77.

48. حوار فى التسامح... ، ص78.

49. سوره بقره، آیه 124.

50. سوره هود، آیه 113.

51. وسائل الشیعه، ج11، ص422.

52. سوره هود، آیه 113.

53. حوار فى التسامح والعنف، ص80.

54. سوره نساء، آیه 60.

55. وسائل الشیعه، ج18، ص97.

56. سوره شعرا، آیه 151- 152

57. سوره کهف، آیه 28.

58. سوره انسان، آیه 24.

59. صحیح مسلم، ج3، کتاب الامارة، الباب 13، ص1476، ح1847.

60. همان، باب12، ص1474، ح1846.

61. همان، باب 21، ص1475، ح1846.

62. همان، باب71، ص1481، ح 1855.

63. همان، باب16، ص1480، ح 1854.

64. همان، باب13، ص1478، ح 1849.

65. همان، ح 185.

66. ابویوسف، الخراج، ص10.

67. سنن ابى‏داوود، ج2، کتاب الجهاد، باب فى‏الغز ومع ائمة الجور، ص17.

68. سنن ترمذى، ج4، کتاب الفتن، باب ما جاء فى تغییر المنکر بالید ص471- 496.

69. همان; ابن‏ماجه نیز این روایت را در سنن خود، ج2، ص1329، ح4011 آورده است.

70. الترغیب و الترهیب، ج3، ص195.

71. صحیح مسلم، ج1، کتاب الایمان، باب 20، ص69، ح 49.

72. همان، ج3، کتاب الامارة، باب 53، ص1524، ح 1923. 73. همان، ح 1922.

74. سنن ابى‏داوود، ج2، کتاب الملاحم، باب الامر بالمعروف و النهى ص436.

75. همان.

76. همان.

77. سنن ابن‏ماجه، ج1، ص5.

78. الدّر المنثور، ج2، ص301.

79. نهج السعادة، ج2، ص639.

80. محمد بن یعقوب کلینى، فروع کافى، ج1، ص324.

81. نهج البلاغه، ج4، ص90.

82. وسائل الشیعه، ج11، ص406- 407.

83. سوره مائده، آیه 63.

84. سوره مائده، آیه 78.

85. سوره مائده، آیه 44.

86. سوره توبه، آیه 71.

87. ابن‏شعبه الحرانى، تحف العقول، ص168; بحارالانوار، ج100، ص79.

88. سنن ترمذى، ج3، باب 62 از ابواب فتن، ص358، ح 2360.

89. مسند احمد، ج3، ص321.

90. وسائل الشیعه، ج12، ص128.

91. همان.

92. همان، ص129.

93. همان.

94. همان.

95. همان.

96. همان.

97. همان.

98. همان، ص131- 132.

99. همان، ص130.

100. ابن‏حجر عسقلانى، الزواجر، ج1، ص13.

101. شرح نووى على صحیح مسلم، ج8، ص34.

102. تاریخ طبرى، ج7، ص300; ابن‏اثیر، الکامل، ج4، ص48.

103. ابن‏خلدون، المقدمه، ص254- 255.

104. مقتل المقرّم، ص9.

105. شرح العقائد النسفیّه، ص181.

106. المحّلى، ج11، ص98.

107. نیل الأوطار، ج7، ص147.

108. الجاحظ، الرسائل، رساله حاى عشر فى بنى امیه، ص298.

109. همو، السیره الحلبیه، ص10.

110. تاریخ ابن‏خلکان، ج1، ص355.

111. ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج5، ص84-82.

112. حوار فى التسامح والعنف، ص106; تفسیر روح المعانى، ج26، ص72.

113. تفسیر المنار، ج6، ص267- 268.

114. فى ظلال القرآن، ج24، ص79- 80.

115. تذکرة الخواص، ص259.

116. الجصاص، احکام القرآن، ج1، ص81.

117. الاحکام السلطانیه، ص7.

118. الفصل، ج4، ص175.

119. نووى، شرح صحیح مسلم، ج8، ص34.

120. الادلة الشرعیة فى بیان حق الراعى عن الرعیة، ص27.

121. همان، ص65- 66.

122. تاریخ طبرى، ج7، ص301.

123. همان، ص300.

124. سوره هود، آیه 113.

125. سوره نساء، آیه 60.

126. سوره شعرا، آیه 151.

127. سوره انسان، آیه 26.

128. احمد بن حنبل، المسند، ج3، ص192.

129. وسائل الشیعه، ج11، ص407.

130. حوار فى التسامح، ص122.

131. همان.

132. همان، ص 123.

133. سوره نساء، آیه 97.

134. حوار فى التسامح، ص123.

135. نهج البلاغه، خطبه 3.

136. الادلة الشرعیة فى حق الراعى و الرعیة، ص63-62.

137. وسائل الشیعه، ج11، ص403.

138. وسائل الشیعه، ج11، ص404.

139. نهج البلاغه، حکمت373.